شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٥٦٥ - شبهه آكل و مأكول
را آفريده ولى خدا مضطر است در آفرينش و اگر ميخواست موجود نكند نميتوانست و اكنون هم اگر بخواهد عالم را معدوم سازد نميتواند نعوذ باللّه من هذه الخرافات و اينان را هم با معاد كارى نيست و ما در محل خود ثابت كرديم خداى تعالى مختار است و قادر است اضطرار نسبت باو غير معقول است، و اگر كسى گويد خدا قادر مختار است و خود او خواست كه عالم فانى نشود مخالف دعوى ما نيست زيرا كه باز معدوم شدن عالم ممكن است و هرگاه خدا نخواهد معدوم نميشود.
و نيز شارح علامه نقل كرد از جاحظ و كراميه كه عالم با آنكه حادث و مخلوق است اما معدوم شدن آن پس از وجود محال است و براى اين سخن دليلى طولانى نقل كرده است، مبنى بر دعاوى بىاصل چنانكه رسم معتزله است، از جمله گويد كار خدا ايجاد است نه فانى كردن و اگر خدا خواهد اجسام را فانى سازد بايد ضدى براى جسم بيافريند چون همه چيز بواسطه ضد خود فانى ميشود سفيد بواسطه سياهى و شيرينى بسبب شورى و جسم بسبب ضد جسم و ضد جسم اگر يافت شود چرا جسم او را فانى نكند و از اين قبيل سخنان و دعاوى. و جواب وى و امثال او اين است كه اگر خداى را قادر مختار ميدانند بر ايجاد چرا قادر مختار نميدانند بر اعدام و اگر مانند گروهى از فلاسفه قديم خدا را مضطر ميدانند، بنظر آنها عالم محال است معدوم شود و هم محال است از عدم بوجود آيد و گفتند نه هيچ چيز از عدم بوجود مىآيد و نه معدوم ميشود بلكه همه تغيير حال است بارى جاحظ در اصل حدوث تابع متكلمين شده است و در اعدام تابع آن دسته حكما كه خدا را مضطر ميدانند.
[شبهه آكل و مأكول]
و لا يجب إعادة فواضل المكلّف.
در اينكه مخاطب بخطاب الهى يعنى آنكه تكليف الهى باو متوجه است كدام يك از اجزاء انسان است مردم مختلفند شارح علامه فرمود در مذهب حكماى پيشين و نصارى و تناسخيان و غزالى از اشاعره و ابن هيثم از كراميه و جماعتى از اماميه و صوفيه نفس مجرد انسانى است و جماعتى از محققين گفتند اجزائى است از همين بدن انسان كه ما بخصوص آن اجزا را نمىشناسيم و آن اجزاء از اول عمر تا آخر آن باقى است هرگز