شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٣٢ - يك چيز محال است هم فاعل باشد و هم قابل
غير متناهى است و در مقابل هر ارزن بايد يك كيسه موجود باشد بىزياده و كم و نيز بايد شماره ارزنها هزار برابر شماره كيسهها باشد و هر دو متناهى خواهند شد و اين دليل صحيح است و مرجع آن باصل دويم است نظير برهان تطبيق.
و يتكافأ النّسبتان في طرفي النّقيض.
اين دو نسبت كه يكى عليت است و ديگر معلوليت در دو طرف نقيض مانند يكديگرند و دو طرف نقيض يكى وجود است و ديگر عدم و حاصل معنى جمله آن است كه علت در طرف وجود مانند معلول است و هر دو وجودى هستند و علت در طرف عدم هم مانند معلول است و هر دو عدمى. مثلا علت روشنائى روز وجود خورشيد است و علت نبودن روشنائى در شب نبودن خورشيد.
و معقول نيست عدم چيزى علت وجود معلول باشد يا وجود چيزى علت عدم- معلول. گفتيم عدم هرگز علت وجود نميشود براى آنكه عدم هيچ نيست و آنكه نيست محال است چيزى ايجاد كند. و گفتيم وجود هرگز علت عدم چيزى نميشود چون هرگاه چيزى علتش موجود نباشد خودش نيست و حاجت بدان ندارد چيزى آن را معدوم سازد و اگر علتش موجود باشد قهرا هست و چيزى مانع وجود او نميشود.
اگر گوئى بسيار چيزها مانع تأثير علتند مثلا ديوار مانع تابش خورشيد است پس وجود ديوار علت عدم نور است و اگر ديوار را خراب كنيم عدم او علت وجود نور ميشود. گوئيم علت نبودن نور در پس ديوار نتابيدن خورشيد است و نسبت عليت بديوار بالعرض است و عليت ديوار را عليت بالعرض گوئيم.
]يك چيز محال است هم فاعل باشد و هم قابل]
و القبول و الفعل متنافيان مع اتّحاد النّسبة لتنافي لازميهما.
مسأله ششم- حكماى پيشين گفتند يك چيز نشايد هم فاعل باشد و هم قابل و خواجه فرمايد قبول و فعل با يكديگر منافى باشند يعنى جمع نميشوند با اتحاد نسبت يعنى نسبت بيكى فاعل باشد و نسبت بهمان قابل، چون يك چيز با ديگرى بيك نسبت دو عنوان متنافى نخواهد داشت.