شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٦ - حال و ثبوت معدومات
تفصيل آن را در كتب وى بايد خواند و حق آن است كه اگر مقيد باصطلاح منطق مشائى باشيم هر مرتبه وجود نوعى مباين است و اگر خويشتن را مقيد بدان نسازيم در حقيقت يك سنخ بيش نيست. نظير آنكه در اصطلاح نحويان جذب جبذ دو لغت جدا است از دو ماده اما در حقيقت هر دو يك لغتاند يكى مشتق از ديگرى باشتقاق كبير و معنى و لفظ هر دو يكى است.
و الشّيئية من المعقولات الثّانية و ليست متأصّلة في الوجود فلا شىء مطلقا ثابت بل هى تعرض لخصوصيّات الماهيّات.
مسأله هجدهم- اهل لغت براى چند موجود متباين كه ذاتا معنى مشترك ندارند اما در صفت عرضى و خواص ديگر فى الجمله مشتركند لفظى وضع ميكنند مانند دوا و دارو در عربى و فارسى يعنى چيزى كه تأثير خوب يا بد در بدن زنده ميكند اما دلالت بر ذات هيچيك از داروها ندارد مثلا نمك دارو است و ترياك دارو است و گل بنفشه دارو است و چون دارو گوئيم ذات دارو معلوم نمىشود بر خلاف آنكه گوئيم نمك و گل بنفشه و اگر گوئيم مسهل و مخدر و سم و مقوى و مبهى باز دلالت بر حقيقت دوا ندارد بر خلاف آنكه گوئيم املاح و آسيد. آنكه دلالت بر ماهيات اشياء خارجى ميكند گويند اصيل است مانند گل بنفشه و آنكه دلالت بر ماهيت ندارد مانند دارو آن را غير اصيل گويند. اصيل ممكن است جوهر باشد مانند جسم يا عرض باشد مانند سفيدى و غير اصيل نيز شايد جوهر باشد مانند دارو و شايد عرض باشد مانند لفظ عرض و شايد عام باشد يا خاص.
شيء يعنى چيز كلمه است كه دلالت بر ماهيت هيچ چيز نميكند اما دلالت بر همه چيز ميكند هر حيوانى چيزيست و چيز بودن زائد بر حيوانيت نيست.
از موجود خارجى اول حيوان در ذهن انسان مىآيد و پس از آن در رتبه دوم معنى شيء انتزاع ميشود از اين جهت آن را از معقولات ثانيه گويند.