شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٨٦ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
و حقيقة كلّ شىء مغايرة لما يعرض لها من الاعتبارات و إلّا لما صدق على ما ينافيها.
حقيقت هر چيز مغاير اعتباراتى است كه بر او عارض ميشود مثلا انسان مغاير صفات او است مانند سياهى و سفيدى و بلندى و كوتاهى زيرا كه اگر يكى از اين صفات جزء حقيقت انسان بود صفات ديگر عارض او نمىگرديد.
و تكون الماهيّة مع كلّ عارض مقابلة لها مع ضدّه.
چون ماهيت را با عارض آن با هم اعتبار كنند مقابل است با آن ماهيت كه با ضد آن اعتبار كنند مثلا اگر ماهيت را با قيد وحدتگيرى يكى است و با قيد كثرت بسيار است و يكى بودن ضد بسيار بودن است و ماهيت ذاتا در هر دو يكى است.
و هي من حيث هى ليست إلّا هى و لو سئل بطرفي النّقيض فالجواب السّلب لكلّ شىء قبل الحيثيّة لا بعدها.
چون ماهيت غير خودش نيست و هر چه عارض او شود خارج از ذات او است اگر از دو طرف نقيض بپرسند مثلا آيا انسان سفيد است گوئيم نيست و آيا انسان سياه يا رنگ ديگر است گوئيم نيست و اگر بپرسند يكى است گوئيم نيست و اگر پرسيد بسيار است؟
گوئيم نيست و همه اين صفات از ماهيات سلب مىشود و اگر گوئى سلب هر دو نقيض محال است و ماهيت گرچه در ذات خود هيچ صفت ندارد اما در واقع محال است هيچ يك نباشد و ناچار انسان يا واحد است يا كثير گوئيم ما طورى تعبير ميكنيم كه محال نباشد مثلا ميگوئيم انسان واحدى نيست كه وحدت جزء ذاتش باشد و كثيرى نيست كه كثرت جزء ذاتش باشد بلكه او يا واحد است يا كثير بوحدت يا كثرت خارج از ذات پس او از جهت ملاحظه ذات خويش البته يا واحد است يا كثير اما نه واحد و كثيرى كه داخل در ملاحظه ذات او باشد.