شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٠٩ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
هرگاه دو چيز مغاير در وصف عرضى متحد باشند چنانكه پنبه و برف در سفيدى يكى هستند يا در وصف ذاتى مانند انسان و گاو در حيوانيت يكى هستند، باختلاف آن اوصاف نامهاى مختلف دارند. يكى بودن در كيف را مشابهت گويند و در كم را مساوات و در اضافه را مناسبت مانند فرزندهاى يك پدر و جد بودن و شاگردان يك استاد بودن و نظير آن است مشاكلت يعنى متحد بودن در خلقت بمعنى شكل و مطابقت و آن اخص از مساوات است و موازات دو خط و غير ذلك و انواع آن را نميتوان محصور ساخت و اتحاد در صفات ذاتى مانند جنس را مجانست و در نوع را مماثلت گويند.
و الاتّحاد محال فالهوهو يستدعى جهتي تغاير و اتّحاد على ما سلف.
اتحاد دو چيز غير معقول است و چون دو معنى را بر يكديگر حمل كنيم و گوئيم اين همان است البته بايد جهت تغاير در آنها موجود باشد و جهت اتحاد نيز. گفتيم اتحاد محال است براى آنكه اگر دو چيز با هم متحد گردند يا هر دو پس از اتحاد باقى هستند يا نه. اگر هر دو باقى هستند دو چيزند و متحد نشدهاند و اگر هر دو فانى شده و چيز سيمى پديد آمده باز متحد نشدهاند و اگر يكى فانى شده و ديگرى باقى است باز اتحاد نشده است و معنى اتحاد آن است كه دو موجود هم موجود باشند و هم يكى باشند.
البته اتحادى كه بزرگان عرفا ميگويند غير اتحاد محال است زيرا كه در اتحاد عرفا ماهيات منظور نيست و مراد آنان فناى وجود ضعيف است در وجود قوى مانند چراغ پيش آفتاب و اتحاد محال در ماهيات است كه تغاير صفت ذاتى آنها است و عوام صوفيه قدرت بيان مقصود خويش ندارند بحث از مراد آنان بيهوده است.
و الوحدة ليست بعدد بل هى مبدء للعدد المتقوّم بها لا غير.
واحد خود عدد نيست زيرا كه عدد در اصطلاح معقول كم منفصل است و كم