شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٨ - حال و ثبوت معدومات
ثمّ العدم قد يعرض لنفسه فتصدق النّوعية و التّقابل عليه باعتبارين.
عدم را چون نسبت بماهيات و مفاهيم ديگر دهيم مانند بىچيزى و بيمارى و نادانى هر يك نوعى عدم است و گاه باشد كه عدم را نسبت بعدم دهيم چنان كه گوئيم فقير نيست و جاهل نيست پس هم جاهل بودن عدم است و هم جاهل نبودن عدم است و اين دو عدم ضد يكديگرند يعنى مقابل يك ديگرند و چون گوئيم جاهل است يك عدم در آن گنجانيدهايم و چون گوئيم جاهل نيست عدمى باين عدم افزوديم پس (جاهل نيست) مشتمل بر دو عدم است جاهل از جهتى نوعى از عدم است و از جهتى مقابل عدم است و منافى آن چون (جاهل نيست) سلب جهل ميكند.
و عدم المعلول ليس علّة لعدم العلّة في الخارج و إن جاز في الذّهن على أنّه برهان إنّي و بالعكس لميّ.
از سخنان پيش معلوم شد كه نبودن علت سبب نبودن معلول است اما نبودن معلول سبب نبودن علت نيست مثلا نبودن روشنى علت نبودن چراغ نيست اكنون گوئيم گرچه تاريكى علت نبودن چراغ نيست اما علت علم ما بنبودن چراغ هست چون خانه را تاريك بينيم از آن يقين ميكنيم در خانه چراغ نيست اما در حقيقت چنانكه گفتيم عليت از طرف چراغ است نه روشنى و در علم از طرف روشنى و از طرف چراغ هر دو ممكن است.
منطقيان گويند برهان دو قسم است: انّى و لمّى. برهان انّى آن است كه از معلول پى بوجود علت بريم مثلا از روشنى خانه بدانيم در آن چراغى است و لمى آن كه از علت پى بمعلول بريم مثلا آتشى از دور بينيم و بدانيم هواى نزديك آن گرم است و روشن.
شناختن علت و تميز آن از معلول بسيار بكار دانشمندان مىآيد كسانى كه ميخواهند