شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٩٥ - الفصل الثانى في الماهية و لو احقها
شبيه بصورت در اين كه ماده اعم است و هر صورتى مىپذيرد مثل چوب كه تخت و يا بصورت در و كرسى شود و صورت خاص است و پيش از اين جنس و فصل هر دو را تشبيه بماده كرديم و نوع را بصورت و هر دو تشبيه صحيح است اما تشبيه سابق آسانتر است.
و حكما معتقدند كه هر ماده محتاج بصورت است در وجود و صورت بمنزله علت و شريك علت است براى ماده همچنين فصل براى جنس شبيه علت است زيرا كه محال است حيوان مبهم بدون فصل موجود شود و چون فصل بدان ضم شود مانند ناطق معنى محصل گردد.
و ما لا جنس له فلا فصل له.
آنچه جنس ندارد فصل نيز ندارد. اين قول اهل تحقيق است اما غير آنان جائز شمردند جنس عالى و فصل اخير مركب از دو جزء مساوى باشد و عجب آنست كه صاحب شوارق نيز اين احتمال را برگزيده است. در منطق گفتند همه معانى و ماهيات بيكى از ده مقوله منتهى ميگردند يكى از آنها جوهر است و نه مقوله عرض و جوهر را جنس عالى گفتند (بترتيب اعم و اخص تا انسان) جسم و نامى و حيوان را اجناس متوسطه شمردند و انسان را نوع سافل و گفتند در معنى انسان جوهر و جسم و نامى و حيوان مندرج است و ناطق خاص انسان است و انحصار جنس متوسطه حقيقت ثابتى نيست و دليل قاطع ندارد غير آن كه چنين ديديم و الا اگر ميان جسم جامد و نامى انواعى مىيافتيم كه از جامد افضل بود و بپايه نبات نميرسيد يا ميان حيوان و انسان نوعى كه از حيوان افضل بوده و از انسان پستتر آن را بر اجناس متوسط مىافزوديم و قيود آنها را هم در مفهوم و حد انسان مندرج ميساختيم پس اثبات جنس و فصل در ضمن ماهيات ضرورتى است كه اشتراك بعضى ماهيات با بعض ديگر در حدود ما را بدان ملزم كرده است و چون ببينيم جوهر يعنى «موجود مستقل بىنياز از موضوع» با هيچ ماهيت ديگر اشتراك ندارد چون كه ماهيات ديگر عرضند و نيازمند موضوع، و همه از جوهر ممتازند هيچ ضرورت ما را وادار نمىكند براى جوهر جنسى ثابت كنيم و معنى مشتركى از درون معنى جوهر بيرون كشيم و معنى خاص كه سبب امتياز او ميشود از آن جدا كنيم و چيزى كه ضرورت ما را