شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٤١ - نفس غير بدن است
گرماى تازه براى مزاج تازه حالى بيگانه نيست تا ادراك كند. اين معنى واضحتر ميگردد اگر كسى دست خود را از آب گرم بيرون آورد و در آب سرد گذارد سردى آن را ادراك ميكند اما از آب سردى كه دست بآن معتاد بود بيرون آورد و در آب سرد ديگر بهمان درجه گذارد ادراك كمى يا زيادتى نميكند.
اين سه دليل را مصنف كتاب از اشارات نقل كرده است.
]نفس غير بدن است]
و لما يقع الغفلة عنه.
مسأله چهارم- نفس غير بدن است زيرا كه هيچكس غافل از خود نيست و در هنگامى كه غافل از خود نيست از اعضاى بدن خود غافل است يا اصلا آن عضو را نمىشناسد مثلا دماغ و اجزاى دماغ و قلب و كبد را غير آنكه تشريح خوانده اصلا نمىداند و انسان در حالتى كه ادراك خود كرده و شعور بخود دارد نه قلب را ميداند و نه دماغ و امثال آن را بلكه از اعضاى ظاهر خود هم غافل است و ابو على انسانى فرض كرده است در اول خلقت و بدنش از هيچ مؤثر خارجى متأثر نشود تا ادراك بدن خود كند در آن حال هم خويش را ادراك كرده است، همان شعور بذات خود او در ادراك خود كافى است بىادراك بدن.
اگر گوئى گاه باشد كه انسان موجود است و غافل از خويش مثل آنكه داروى بيهوشى خورده نه بدن را ادراك ميكند و نه نفس را. گوئيم ما بآن حالت استدلال نكرديم بلكه بآن حالت استدلال كرديم كه شعور بذات خود دارد و شعور باعضاى ظاهره و باطنه خود ندارد.
و المشاركة به.
دليل ديگر است بر آن كه نفس بدن نيست چون بدن جسمى است مانند ساير اجسام و از او كارى ساخته است كه از ديگر اجسام ساخته نيست مانند حركت و ادراك كه از خواص و آثار جسم نتوان شمرد ناچار از موجود ديگرى است غير جسم و چون