شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٢٠ - حال و ثبوت معدومات
نبات و غيره.
٢- گويند فاعل تأثير در ماهيات اشياء ندارد مثلا فاعل جوهر را جوهر نكرد بلكه آن را موجود كرد چون جوهر خود در عدم ثابت بود اما موجود نبود، هر جوهرى وجود خود را از فاعل گرفته است نه جوهريت خود را و حكما گويند جوهريت و ساير ماهيات در عدم ثابت نبودند باز احتياج بجعل ندارند بلكه جعل ماهيات تابع جعل وجود است يعنى خدا كه انسان را آفريد او قهرا انسان است و لازم نيست او را پس از وجود دادن انسان گرداند پس معتزله سخن حكما را بوجهى غير معقول معتقد شدند و بدليلى باطل ثابت كردند.
٣- گفتند اشياء موجود ذاتا با يكديگر مباين نيستند و اختلاف كه ميان آنها مشاهده ميشود در صفات آنها است مثلا آهن و طلا هر دو يكى هستند اختلاف در رنگ و سبكى و سنگينى و صفات ديگر آنهاست و اين سخن باطل است زيرا كه اختلاف صفات ذاتى دليل اختلاف ذات است چون تا آهن ذاتا غير طلا نباشد صفاتش غير صفات او نخواهد بود اما اگر گاهى آهن سبك بود و گاه سنگين و طلا نيز چنين بود اختلاف صفات آنها دليل اختلاف ذات نبود و ما ميدانيم بسيارى از اشياء مبدل بديگرى نميشوند مانند آنكه سياهى كه عرض است جسم گردد.
٤- صفات جنس صفتى را گويند كه اختلاف و تماثل اجناس بسبب او است مثلا جوهريت جوهر و انسانيت انسان و سياهى سياه، بعضى از آنان معتقدند كه معدومات تا معدومند اين صفات ندارند و جبائى و عبد الجبار و اتباع آنان گويند جوهر چهار گونه صفت دارد يكى صفات جنس كه در عدم و وجود هر دو ثابتند.
دويم صفت وجود كه در عدم نيست و بسبب فاعل طارى ميشود سيم صفت تحيز يعنى قابليت آن كه مكانى را اشغال كند. اين صفت هم پس از وجود است چهارم حصول در حيز همچنين. و هيچ موجود جوهرى غير اين چهار صفت صفت ديگر ندارد.