شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ١٦٨ - الفصل الاول فى الجواهر
هكذا. اگر گوئى صورت در اصطلاح حكما جوهر است و دو صورت ضد يكديگرند مثلا آتش صورت نوعيه آب را نابود ميكند و بالعكس. گوئيم در اين گونه معانى اصل تضاد ميان گرمى و سردى است و چون آتش و آب مصاحب يا ملازم گرمى و سردى هستند بالعرض آنها را متضاد ميگويند و همچنين گوئيم جوهر با هيچيك از اعراض تضاد ندارند.
دو معنى وجودى كه با هم تضاد ندارند يا باين جهت است كه با هم مجتمع ميشوند يا اصلا يكى متأثر از ديگرى نميشود.
و المعقول من الفناء العدم.
ابو هاشم و پيروان او از معتزليان گفتند: فنا ضد جوهر است چنانكه وقتى خدا خواهد عالم را نابود كند فنا را مىآفريند و فنا همه جواهر را نابود ميكند مانند تاريكى كه روشنى را فانى ميسازد و شب كه روز را معدوم ميكند و خواجه عليه الرحمه جواب داد آنچه ما از كلمه فنا ادراك مىكنيم عدم است و عدم معنى وجودى نيست تا با اشياء وجودى ديگر تضاد داشته باشد.
قد يطلق التّضادّ على البعض باعتبار آخر.
گاه تضاد گويند نه باين معنى كه دو معنى وجودى در يك محل اجتماع نكنند و هر يك ملازم عدم ديگرى باشد و باين اعتبار گويند صورتى ضد صورت ديگر است چنانكه گفتيم.
و وحدة المحلّ لا تستلزم وحدة الحالّ إلّا مع التّماثل بخلاف العكس.
مسأله چهارم- ممكن است چند حال در يك محل مجتمع گردند مانند جسمى كه چند صفت دارد: سياه است و متحرك و گرم و ماده كه صورت جسميه و نوعيه در آن اجتماع كردهاند. اما دو مثل در يك محل جمع نگردند مثلا دو سفيدى بر يك كاغذ چون در يك محل دو صفت متماثل امتياز ندارند و اگر بعلتى امتياز داشته باشند ممكن است