شرح تجريد الاعتقاد - الشعراني، ابو الحسن - الصفحة ٦١ - در خواص واجب الوجود
و اگر حقيقة صفتى خارجى باشد هم بىنياز بودن او از محل محال است (زيرا كه تعقل نميشود وجود انسان يا حيوان يا چيز ديگر مگر با اين امور). و هم حلول كردن محال است زيرا كه پيش از وجود محلى نيست تا وجود عارض او شود و نظير اين سخن پيش از اين گذشت.
و الوجود من المعقولات الثانية.
ذكر معقولات ثانيه پيش از اين گذشت و اكنون گوئيم معقول ثانى در اصطلاح منطق مفهومى است كه عارض موجودات ذهنى شود مانند كلى و نوع و جنس كه هرگز در خارج عارض چيزى نميشود بلكه معنى چون در ذهن آيد گويند كلى يا جنس و نوع است و در اصطلاح حكمت آن است كه حكايت از ذات يا صفات حقيقيه چيزى نكند مانند بالا بودن و پائين بودن گرچه جسمى را متصف ميكنيم بآنكه بالاى سر ما است اما در ازاى فوقيت صفتى در خارج نيست يا مثل انسان كه او را چيز گوئيم و چيز بودن او صفتى زايد بر انسانيت نيست و در اصطلاح اهل معقول گويند بعضى معانى در خارج ما بحذا (ما بازاء) دارند و بعضى ندارند و آنكه ندارد شايد منشأ انتزاع داشته باشد و شايد نداشته باشد اول مثل سفيدى و دويم مانند فوقيت و سيم مثل كليست.
و كذلك العدم.
عدم هم از معقولات ثانيه است.
و جهاتهما.
جهات وجود و عدم يعنى وجوب و امكان و امتناع هم از معقولات ثانيه است.
و الماهيّة.
ماهيت هم از معقولات ثانيه است زيرا كه ماهيت بودن انسان و غير انسان چيزى زائد بر انسانيت نيست.