شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٠٠ - حكايت(٢٠) جدال سعدى با مدعى در بيان توانگرى و درويشى
٢٣٢ لا رهبانيّة فى الإسلام و از جمله ٢٣٣ مواجب سكون و جمعيت درون كه مر توانگران را ميّسر ميشود، يكى آنكه هرشب ٢٣٤ صنمى دربر گيرند كه هرروز بدو جوانى از سر گيرند، صبح تابان را ٢٣٥ دست از ٢٣٦ صباحت او بر دل و سرو خرامان را پاى از خجالت او در گل.
|
به ٢٣٧ خون عزيزان فروبرده چنگ |
سر انگشتها كرده عنّا برنگ |
|
محال است كه با حسن طلعت او گرد ٢٣٨ مناهى گردند يا قصد تباهى كنند.
|
٢٣٩ دلى كه حور بهشتى ربود و ٢٤٠ يغما كرد |
كى التفات كند بر بتان يغمايى |
|
|
من كان بين يديه ما اشتهى رطب |
٢٤١- ٢٤٢ يغنيه ذلك عن رجم العناقيد |
|
اغلب تهيدستان دامن عصمت به معصيت آلايند و گرسنگان، نان ربايند.
|
٢٤٣ چون سگ درّنده گوشت يافت نپرسد |
كاين شتر ٢٤٤ صالح است يا خر ٢٤٥ دجّال |
|
٢٤٦ چه مايه ٢٤٧ مستوران بعلت درويشى در عين فساد افتادهاند و عرض گرامى بباد زشتنامى برداده.
|
٢٤٨ با گرسنگى قوّت پرهيز نماند |
افلاس عنان از كف تقوى بستاند |
|
و آنچه گفتى كه در بروى مسكينان ميبندند، ٢٤٩ حاتم طايى كه بياباننشين بود اگر شهرى بودى، از جوش گدايان بيچاره شدى و جامه بر او پاره كردندى.
گفتا: نه، كه من بر حال ايشان رحمت ميبرم. گفتم: نه، كه بر مال ايشان حسرت ميخورى. ما، در اين گفتار و هردو بهم گرفتار. هر ٢٥٠ بيدقى كه براندى، بدفع آن بكوشيدمى و هرشاهى كه بخواندى، به فرزين بپوشيدمى تا ٢٥١ نقد كيسه همت