شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٢٥ - حكايت(٢٠)
|
٢٦٣ از ياد تو غافل نتوان كرد بهيچم |
سركوفته مارم نتوانم كه نپيچم |
|
اين بگفت و كسان را به تفحص حال وى برانگيخت و نعمت بيكران بريخت و گفتهاند: ٢٦٤ هركه را زر در ترازو است زور در بازو است و هركه ٢٦٥ بر دينار دسترس ندارد در همه دنيا كس ندارد.
|
٢٦٦ هركه زر ديد سر فروآورد |
ور ترازوى آهنين دوش است |
|
فى الجمله شبى خلوتى ميسّر شد و هم در آن شب ٢٦٧ شحنه را خبر. قاضى همه شب شراب در سر و شباب در بر. از تنعم نخفتى و ٢٦٨ بترنّم گفتى:
|
٢٦٩ امشب مگر بوقت نميخواند اين ٢٧٠ خروس |
عشاق بس نكرده هنوز از كنار و بوس |
|
|
پستان يار در خم گيسوى تابدار |
چون گوى عاج در خم ٢٧١ چوگان ٢٧٢ آبنوس |
|
|
يكدم كه چشم فتنه به خواب است زينهار |
بيدار باش تا نرود عمر بر فسوس |
|
|
تا نشنوى ز مسجد ٢٧٣ آدينه بانگ ٢٧٤ صبح |
يا از در سراى اتابك ٢٧٥ غريو كوس |
|
|
لب از لب چو چشم ٢٧٦ خروس ابلهى بود |
برداشتن بگفته بيهوده خروس |
|
قاضى در اين حالت، كه يكى از متعلقان درآمد و گفت: چه نشينى خيز و تا پاى دارى گريز كه حسودان بر تو ٢٧٧ دقّى گرفتهاند بلكه حقى گفتهاند تا مگر آتش