شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٧٩ - حكايت(٣)
حكايت (٣)
ملكزادهاى را شنيدم كه كوتاه بود و ٣٧ حقير و ديگر برادرانش بلند و خوبروى. بارى پدر ٣٨ بكراهت و ٣٩ استحقار در او نظر ميكرد. پسر ٤٠ به فراست و ٤١ استبصار بجاى آورد و گفت: اى پدر، كوتاه خردمند به كه نادان بلند.
نه ٤٢ هرچه به قامت مهتر، به قيمت بهتر. ٤٣ الشّاة نظيفة و الفيل جيفة
|
٤٤ اقلّ جبال الارض طور و انّه |
لاعظم عند اللّه قدرا و منزلا |
|
|
٤٥ آن شنيدى كه لاغرى دانا |
گفت بارى به ٤٦ ابلهى فربه |
|
|
٤٧ اسب تازى ٤٨ وگر ضعيف بود |
همچنان از ٤٩ طويلهاى خر، به |
|
پدر بخنديد و ٥٠ اركان ٥١ دولت بپسنديدند و برادران بجان برنجيدند.
|
٥٢ تا مرد سخن نگفته باشد |
عيب و هنرش نهفته باشد |
|
|
٥٣ هر بيشه گمان مبر كه خالى است |
باشد كه پلنگ، خفته باشد |
|
شنيدم كه ملك را در آن ٥٤ قرب، دشمنى ٥٥ صعب، ٥٦ روى نمود. چون لشكر از هردو طرف روى درهم آوردند، اول كسى كه اسب در ٥٧ ميدان جهانيد آن پسر بود و گفت:
|
٥٨ آن نه من باشم كه روز جنگ بينى پشت من |
آن منم گر در ميان خاك و خون بينى سرى |
|
|
٥٩ كانكه جنگ آرد به خون خويش بازى ميكند |
٦٠ روز ميدان، و آنكه بگريزد به خون لشكرى |
|
اين بگفت و بر ٦١ سپاه ٦٢ دشمن زد و تنى ٦٣ چند از مردان ٦٤ كارى بينداخت چون پيش پدر بازآمد، زمين خدمت ببوسيد و گفت: