شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣٥ - حكايت(٢٨)
|
٢٣٧ بگرد در همه اسباب و ملك و هستى او |
كه هيچچيز نبينى حلال، جز خونش |
|
|
٢٣٨ شريف اگر ٢٣٩ متضعّف شود خيال مبند |
كه پايگاه بلندش ضعيف خواهد شد |
|
|
ور آستانه سيمين بميخ زر بزند |
گمان مبر كه يهودى شريف خواهد شد |
|
حكايت (٢٧)
دزدى گدايى را گفت: شرم نميدارى كه از براى جوى ٢٤٠ سيم دست پيش هرلئيم دراز ميكنى؟ گفت:
|
٢٤١ دست دراز از پى يك ٢٤٢ حبّه سيم |
به كه ببرّند ٢٤٣ بدانگى و نيم |
|
حكايت (٢٨)
مشتزنى را حكايت كنند كه از دهر مخالف بفغان آمده بود و ٢٤٤ حلق فراخ از دست تنگ بجان رسيده. شكايت پيش پدر برد و ٢٤٥ اجازت خواست كه عزم سفر دارم، مگر به قوّت بازو دامن ٢٤٦ كامى فراچنگ آرم.
|
٢٤٧ فضل و هنر ضايعست تا ننمايند |
عود بر آتش نهند و مشك بسايند |
|
پدر گفت: اى پسر، خيال محال از سر بدر كن و پاى قناعت در دامن سلامت كش، كه بزرگان گفتهاند: ٢٤٨ دولت نه به كوشيدن است. چاره، كم جوشيدن است.
|
٢٤٩ كس نتواند گرفت دامن دولت بزور |
كوشش بيفايده است ٢٥٠ وسمه بر ابروى كور |
|