شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٤٨ - سبب تأليف گلستان
ملاعبت: مصدر باب مفاعله بمعنى با هم بازى كردن و در اينجا بمعنى خوشى و انبساط آوردن است.
______________________________ (١٨٠)- مداعبت: شوخى و مزاح.
(١٨١)- زانو: از ريشه پهلوى «زانوك» يا «شنو» آمده و الفاظ فرانسه و انگليسى كه به اين معنى است با آن قرابت دارد. هنگام تفكر و تعبد، عارفان سر بر زانو ميگذارند و در پس زانوى غم نشستن، كنايه از دچار بودن به حيرت و نگرانى و درماندگى بسيار است.
(١٨٢)- رنجيده: قيد وصفى است.
\* قاعده: قيد كلمهاى است كه خصوصيت فعل يا صفتى را بيان ميكند. قيد اقسامى دارد: معروفترين آن قيد زمان و قيد مكان و قيد وصفى و قيد مقدار است. هرگاه بگوييم: «ديروز دوست در من، رنجيده نگاه كرد و از من سخت آزردهخاطر بود»، «ديروز» قيد زمان است و «رنجيده» قيد وصفى و «سخت» قيد مقدار. قيد وصفى چگونگى حالت فاعل يا مفعول را در هنگام انجام فعل بيان مىكند و معادل با حال در زبان عربى است. بيشتر اوقات، صفت و قيد وصفى بكنوع ساختمان دارد و گاهى با افزودن (آنه) به صفت، قيد وصفى ساخته ميشود مثل: عاقلانه، محققانه.
(١٨٣)-
|
كنونت كه امكان گفتار هست ... |
وزن شماره ٣ با قافيه موصول.
هست: در مصراع اول فعل تام است بمعنى «وجود دارد» يعنى اكنون كه براى تو امكان سخن گفتن وجود دارد با لطف و خوشى سخنگوى.
پيك: بمعنى قاصد و بريد مأخوذ از لفظ پهلوىakdaP بمعنى پياده.
اجل: بمعنى مهلت و مجازا بيشتر در معنى پايان مهلت بكار ميرود و در مشهور بمعنى مرگ است. جمع اجل، آجال ميشود.
ضرورت: بفتح ضاد بمعنى «لازم بودن» و «بحكم ضرورت» يعنى بناچار.
زبان دركشيدن: كنايه از مردن و ساكت و خاموش شدن است.
(١٨٤)- يكى از متعلقان منش:
متعلقان يعنى وابستگان، مشتق از علاقه بكسر عين.
شين در منش، مفعول بيواسطه است.
(١٨٥)- برحسب واقعه:
حسب: با دو فتحه بايد تلفظ شود و تركيب «برحسب» بمعنى «به اندازه و مطابق با» است.
(١٨٦)- فلان: يكى از مبهمات است. ريشه آن عربى است و عرب مؤنث آنرا با تاء مربوط «فلانه» بيان ميكند. در عربى، فلان، كنايه از اسم است ولى در فارسى بعنوان صفت كنايى هم مىآيد چنانكه ميگوييم: فلان كتاب، فلان رنگ. در زبان فارسى بهمان و بستار هم به اين