شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٥ - حكايت(١٩)
عادت ديدند و بر خفّت عقلم حمل كردند، يكى از آن ميان زبان تعرض دراز كرد و ملامت كردن آغاز، كه اين حركت، مناسب راى خردمندان نكردى خرقه ٢٣٧ مشايخ به چنين مطربى دادن كه در همه عمرش درمى بر كف نبوده است و ٢٣٨ قراضهاى در دف.
|
٢٣٩ مطربى دور از اين ٢٤٠ خجستهسراى |
كس دو بارش نديده در يكجاى |
|
|
٢٤١ راست چون بانگش از دهن برخاست |
خلق را موى بر بدن برخاست |
|
|
٢٤٢ مرغ ايوان ز هول او بپريد |
مغز ما برد و حلق خود بدريد |
|
گفتم: زبان تعرض، مصلحت آن است كه كوتاه كنى كه مرا كرامت اين شخص ظاهر شد گفت: مرا بر كيفيت آن واقف نگردانى تا منش هم تقرب نمايم و ٢٤٣ بر مطايبتى كه كردم استغفار گويم؟ گفتم: بلى بعلت آنكه شيخ اجلّم بارها به ترك سماع فرموده است و موعظه بليغ گفته و در سمع قبول من نيامده، امشبم ٢٤٤ طالع ٢٤٥ ميمون و بخت همايون بدين بقعه رهبرى كرد تا بدست اين، توبه كردم كه بقيت عمر گرد سماع و مخالطت نگردم:
|
٢٤٦ آواز خوش از كام و دهان و لب شيرين |
٢٤٧ گر نغمه كند ور نكند، دل بفريبد |
|
|
٢٤٨ ور پرده عشاق و صفاهان و حجازست |
از حنجره مطرب مكروه نزيبد |
|