شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٢ - حكايت(١٧)
١٧٥ معلومى نداشت. ١٧٦ خرامان همىرفت و ميگفت:
|
١٧٧ نه بر اشترى سوارم نه چو خر بزير بارم |
نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم |
|
|
١٧٨ غم موجود و پريشانى معدوم ندارم |
نفسى ميزنم آسوده و عمرى بسر آرم |
|
اشترسوارى گفتش: اى درويش، كجا ميروى! برگرد كه بسختى بميرى.
نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت. چون به نخله ١٧٩ بنى محمود رسيديم، توانگر را اجل فرارسيد. درويش ببالينش فراز آمد و گفت: ما به سختى بنمرديم و تو بر بُختى بمردى.
|
١٨٠ شخصى همه شب بر سر ١٨١ بيمار گريست |
چون روز شد او بمرد و بيمار بزيست |
|
|
١٨٢ اى ١٨٣ بسا اسب تيزرو كه بماند |
كه خر لنگ، جان بمنزل برد |
|
|
١٨٤ بس كه در خاك، تندرستان را |
دفن كرديم و زخم خورده نمرد |
|
حكايت (١٧)
عابدى را پادشاهى ١٨٥ طلب كرد. عابد انديشيد كه دارويى بخورم تا ضعيف شوم ١٨٦ مگر اعتقادى كه دارد در حق من، ١٨٧ زيادت كند. آوردهاند كه داروى قاتل بود، بخورد و بمرد.
|
١٨٨ آنكه چون ١٨٩ پسته ديدمش همه ١٩٠ مغز |
پوست بر پوست بود همچو پياز |
|