شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٩٠ - حكايت(١٠)
چرا ميپرسيد؟
|
٣٧ نه هرسخن كه برآيد بگويد اهل ٣٨ شناخت |
به ٣٩ سرّ شاه سر خويشتن نشايد باخت |
|
حكايت (٩)
در ٤٠ عقد بيع سرايى متردّد بودم. جهودى گفت: من از كدخدايان اين محلتم، وصف اين خانه چنانكه هست از من پرس، بخر كه هيچ عيبى ندارد. گفتم:
بجز آنكه تو همسايهاى.
|
٤١ خانهاى را كه چون تو همسايه است |
ده درم سيم كم ٤٢ عيار ارزد |
|
|
ليكن امّيدوار بايد بود |
كه پس از مرگ تو هزار ارزد |
|
حكايت (١٠)
يكى از شعرا پيش امير دزدان رفت و ثنايى بر او خواند. ٤٣ فرمود تا جامه از او بركنند و از ده بدر كنند. مسكين، برهنه به سرما همى، رفت، سگان در قفاى او افتادند. خواست تا سنگى بردارد و سگان را دفع كند، در زمين، يخ گرفته بود، عاجز شد. گفت: اين چه ٤٤ حرامزاده مردمانند! ٤٥ سگ را گشادهاند و سنگ را بسته. امير از غرفه بديد و بشنيد و بخنديد. گفت: اى حكيم، از من چيزى بخواه. گفت: جامه خود ميخواهم، اگر انعام فرمايى.
٤٦ رضينا من نوالك بالرّحيل
|
٤٧ اميدوار بود آدمى بخير كسان ٤٨ |
٤٩ مرا به خير تو امّيد نيست، شر مرسان |
|
سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستينى بر او مزيد