شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٨٨ - حكايت(٧)
كن كه يكى از فرزندان خويش. گفت: فرمانبردارم. سالى چند بر او سعى كرد و بجايى نرسيد و پسران اديب در فضل و بلاغت ٥٩ منتهى شدند. ملك، دانشمند را مؤاخذت كرد و معاتبت فرمود كه وعده، خلاف كردى و وفا بجا نياوردى. گفت: بر رأى خداوند روى زمين پوشيده نماند كه تربيت يكسان است و طبايع مختلف.
|
٦٠ گرچه سيم و زر ز سنگ آيد همى |
در همه سنگى نباشد زرّ و سيم |
|
|
بر همه عالم همىتابد ٦١ سهيل |
جايى ٦٢ انبان ميكند جايى اديم |
|
حكايت (٧)
يكى را شنيدم از پيران مربى كه مريدى را همىگفت: اى پسر چندانكه تعلق خاطر آدميزاد به روزى است، اگر به روزيده بودى به مقام از ملائكه درگذشتى.
|
٦٣ فراموشت نكرد ايزد در آن حال |
كه بودى نطفه ٦٤ مدفون مدهوش |
|
|
روانت داد و طبع و عقل و ادراك |
جمال و نطق و راى و فكرت و هوش |
|
|
٦٥ ده انگشتت مرتب كرد بر كف |
دو بازويت مركب ساخت بر دوش |
|
|
كنون پندارى اى ناچيزهمت |
كه خواهد كردنت روزى فراموش! |
|