شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٣١ - حكايت(٢٢)
|
١٦٠ كلاه گوشه دهقان به آفتاب رسيد |
كه سايه بر سرش انداخت چون تو سلطانى |
|
حكايت (٢١)
گدايى هول را حكايت كنند كه نعمتى ١٦١ وافر اندوخته بود. يكى از ملوك گفتش: همى ١٦٢ نمايند كه مال بيكران دارى و ما را مهمّى هست. اگر به برخى از آن دستگيرى كنى چون ١٦٣ ارتفاع رسد، وفا كرده شود. گفت: اى خداوند روى زمين، لايق قدر بزرگوار پادشاهان نباشد دست همّت به مال چون من گدايى آلوده كردن ١٦٤ كه جوجو فراهم آوردهام. گفت: غم نيست كه به كافران ميدهم.
١٦٥ الخبيثات للخبيثين.
|
١٦٦ گر آب چاه نصرانى نه پاك است |
جهود مرده ميشويى چه باك است |
|
|
١٦٧ قالوا عجين الكلس ١٦٨ ليس بطاهر |
قلنا نسدّ به شقوق المبرز ١٦٩ |
|
شنيدم كه سر از فرمان ملك باز زد و ١٧٠ حجت آوردن گرفت و شوخ ١٧١ چشمى كردن. ملك بفرمود تا ١٧٢ مضمون خطاب ازو به زجر و توبيخ، مستخلص كردند.
|
به ١٧٣ لطافت چو برنيايد كار |
سر ببىحرمتى كشد ناچار |
|
|
هركه بر خويشتن نبخشايد |
گر نبخشد كسى بر او، شايد |
|
حكايت (٢٢)
بازرگانى را ديدم كه صد و پنجاه شتر، بار داشت و چهل بنده خدمتگار. شبى در جزيره ١٧٤ كيش مرا به ١٧٥ حجره خويش درآورد. همه شب نياراميد از سخنهاى پريشان گفتن كه فلان انبارم به تركستان است و فلان بضاعت به هندوستان و اين ١٧٦ قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان، ١٧٧ ضمين. گاه گفتى: ١٧٨ خاطر