شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٣٢ - حكايت«٣» ملكزادهاى را شنيدم كه كوتاه بود و حقير
______________________________ (٧٦)- هرروزش نظر بيش كرد: يعنى هرروز او را بيشتر از روز پيش مورد توجه قرار داد.
(٧٧)- وليعهد: لفظى است مركب از دو كلمه عربى. يكى: «ولىّ» با تشديد، ياء كه هم بمعنى صاحب ولايت و سلطه و هم بمعنى دوست است و ديگرى «عهد» بمعنى پيمان بستن و شناساندن از پيش است و اصطلاحا جانشينى است كه پادشاه در زمان حيات خود براى سلطنت بعد از خويش معين ميكند. گويا اين تركيب، از دو اصطلاح فقهى: ولايت و وصيت عهدى مأخوذ باشد.
(٧٨)- غرفه: بمعنى اطاق و بالاخانه است.
(٧٩)- دريچه: مصغر در بمعنى در كوچك و پنجره.
(٨٠)- محال: بضم ميم اسم مفعول از باب افعال يعنى ناممكن. مصدر آن احاله است.
محال است كه اگر هنرمندان بميرند، بيهنران جاى ايشان بگيرند. اشاره است به بطلان و سخافت عقيده كسانى كه رشد و ترقى خود را ميخواهند از انحطاط و اضمحلال ديگران استفاده كنند.
(٨١)-
|
كس نيايد بزير سايه بوم ... |
بيت بر وزن شماره ١ با قافيه مردف.
(٨٢)- بوم: لفظ عربى است بمعنى جغد.
راجع به «هماى» رجوع شود به شرح ديباچه شماره ٢٨٤
(٨٣)- اطراف: جمع طرف.
(٨٤)- بلاد: جمع بلد است بمعنى شهرها و جمع ديگر بلد، بلدان ميشود.
(٨٥)- حصه: با كسر اول بمعنى قسمت و بهره، جمع آن حصص است.
(٨٦)- برخاستن: دو معنى متضاد دارد: يكى برپا شدن و برپا ايستادن و ديگر بمعنى مرتفع شدن و در اينجا بمعنى رفع شدن است و ميان دو قرينه: (نشست و برخاست) صنعت تضاد به چشم ميخورد.
(٨٧)- درويش: هم ريشه با درويزه يا درويژه و دريوزه بمعنى گدايى است. ليكن از باب آنكه صوفيان خود را محتاج و فقير الى اللّه ميدانستند اين عنوان را به خود دادهاند و بتدريج در زبان عاميانه اين نام بر كسانى كه با خواندن مدايح اولياء دين، گدايى و ارتزاق ميكردهاند اطلاق شده است. در اينجا درويش تقريبا بمعنى صوفى يا گدا در برابر شاه است.
(٨٨)- گليم: ميان گليم و اقليم شبه جناس است. درباره اقليم رجوع شود به شماره ١٣١ شرح ديباچه.
(٨٩)- پادشاه: در پارسى باستان ريشهاش، پاتيخشاياتييا) ayih tay ?ahshkitaP