شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٦٦ - (١٠٦)
را كه كمند سعادت كشان ميبرد، چه كند كه نرود!
|
٥١١ شب تاريك دوستان خداى |
مىبتابد چو روز رخشنده |
|
|
وين سعادت به زور بازو نيست |
تا نبخشد خداى بخشنده |
|
|
٥١٢ از تو به كه نالم كه دگر ٥١٣ داور نيست |
وز دست تو هيچ دست، بالاتر نيست |
|
|
آنرا كه تو رهبرى، كسش گم نكند |
و آنرا كه تو گم كنى، كسش رهبر نيست |
|
(١٠٣)
٥١٤ گداى نيكانجام، به از پادشاه بدفرجام.
|
٥١٥ غمى كز پيش شادمانى برى |
به از شاديى كز پسش غم خورى |
|
(١٠٤)
زمين را از آسمان ٥١٦ نثار است و آسمان را از زمين غبار.
٥١٧ كلّ اناء يترشّح بما فيه
|
٥١٨ گرت خوى من آمد ناسزاوار |
تو خوى نيك خويش از دست مگذار |
|
(١٠٥)
٥١٩ حق جل و علا، ميبيند و ميپوشد و همسايه ٥٢٠ نمىبيند و ميخروشد.
|
٥٢١ نعوذ باللّه اگر خلق، ٥٢٢ غيبدان بودى |
كسى بحال خود از دست كس نياسودى |
|
(١٠٦)
زر، از معدن ٥٢٣ به كان كندن بدرآيد و از دست بخيل، ٥٢٤ به جان كندن.