شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٦٠ - سبب تأليف گلستان
قبول باربك به هيچ ميشمارد و معتقد است كه عروس فكر وى با همه زيبايى كه دارد اگر مقبول ابو بكر بن ابى نصر واقع نشود عروسى است زشترو كه شايسته چهرهگشايى نيست.
ضمنا تشبيه فكر به عروس، دلالت بر ابتكارى بودن فكر و تازگى و دستنخوردگى آن دارد.
______________________________ (٢٨٦)- پشت پاى خجالت: عبارتى است داراى استعاره، حاكى از آنكه خجالت گويى تشخص يافته و در پيش روى عروس فكر در حركت است و عروس، چشم نوميدى به پشت پاى آن دوخته تا وقتى كه زيور قبول اتابك بحاصل آيد.
خجالت كلمه ساخته فارسى است از عربى و برحسب قواعد عربى بايد بجاى خجالت «خجل» با دو فتحه استعمال شود.
\* قاعده: مصدر افعالى كه بر حالات درونى دلالت كند و ماضى آن مكسور العين باشد بر وزن «شعف» با دو فتحه مىآيد مانند: فرح: شادى. عطش: تشنگى.
(٢٨٧)- زمره: گروه، جمع آن «زمر» با ضم اول و فتح دوم.
(٢٨٨)- متجلى: اسم فاعل از باب تفعل به معنى زدوده و داراى جلا و روشنى.
(٢٨٩)- متحلى: اسم فاعل از باب تفعل به معنى آراسته.
متحلى با متجلى جناس خط دارد. تجليه و تحليه دو مقام از مقامات سلوك است.
سالك بايد اول كدورتها را از خود بزدايد و متجلى شود و پس از آن به زيور اخلاق پسنديده خود را متحلى سازد. برخى از اهل عرفان به سه مرتبه قايل شدهاند و در نظر ايشان پيش از تجليه مرتبه تخليه است كه در اين مرتبه، سالك خود را از رذايل خالى و تهى ميكند.
(٢٩٠)- زيور: مركب است از «زى»، مخفف «زيب» با ادات «ور» چيزى است كه مايه آرايش شود. اضافه زيور به قبول، اضافه بيانى است و متضمن معنى تشبيه هم ميباشد.
(٢٩١)- ظهير سرير سلطنت: يعنى پشتيبان تخت پادشاهى. جمع سرير، سرر باد و ضمه و اسرّه ميشود.
(٢٩٢)- ملاذ الغربا: يعنى پناهگاه غريبان. ملاذ، اسم مكان است از لاذ، يلوذ.
(٢٩٣)- مربى الفضلاء: پرورنده فاضلان (اهل فضل و فضيلت).
(٢٩٤)- محب الاتقياء: دوستدارنده پرهيزگاران. محب، اسم فاعل است و اتقياء، جمع تقى ميباشد.
(٢٩٥)- يمين الملك ملك الخواص: يمين الملك: دست راست پادشاهى و ملك- الخواص يعنى پادشاه خاصان. ممكن است هردو، صفت ابى بكر بن ابى نصر باشد و ممكن است به اضافه خوانده شود تا ملك الخواص از صفات اتابك بحساب آيد. وجه اول به اعتبار امارت ابى بكر بن ابى نصر است و وجه دوم به اعتبار آن است كه او وزير اتابك بوده است.
(٢٩٦)- باربك: مركب است از «بار» و «بك»: بزرگ دربار (وزير دربار).