شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٩٣ - حكايت(١٧)
حسرتى روز قيامت آن بود كه بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق به دوزخ.
|
١١٧ بر غلامى كه طوع خدمت تو است |
خشم بيحد مران و طيره مگير |
|
|
كه فضيحت بود به روز شمار |
بنده آزاد و خواجه در زنجير |
|
حكايت (١٧)
سالى از بلخ ١١٨ باميانم سفر بود و راه از حراميان، پرخطر. جوانى به بدرقه همراه ما شد، سپرباز چرخ ١١٩ انداز، سلحشور، بيشزور، كه به ده مرد توانا كمان او ١٢٠ زه كردندى و زورآوران روى زمين پشت او بر زمين نياوردندى و ليكن متنعم بود و سايهپرورده، نه جهانديده و سفركرده، رعد كوس دلاوران بگوشش نرسيده و برق شمشير سواران نديده.
|
١٢١ نيفتاده در دست دشمن اسير |
بگردش نباريده باران تير |
|
اتفاقا من و اين جوان هردو در پى هم دوان، هرآن ديوار قديمش كه پيش آمدى بقوت بازو بيفكندى و هردرخت عظيم كه ديدى بزور سرپنجه بركندى و تفاخركنان گفتى:
|
١٢٢ پيل كو، تا كتف و بازوى گردان بيند! |
شير كو، تا كف و سرپنجه مردان بيند! |
|
ما در اين حالت، كه دو هندو از پس سنگى سر برآوردند و آهنگ قتال ما كردند، بدست يكى چوبى و در بغل آن ديگر ١٢٣ كلوخ كوبى. جوان را گفتم چه پايى!