شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٢٧ - حكايت(١٣)
حكايت (١٣)
٩٣ خشكسالى در ٩٤ اسكندريه عنان طاقت درويش از دست رفته بود و ٩٥ درهاى آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته.
|
٩٦ نماند جانور از وحش و طير و ماهى و مور |
كه بر فلك نشد از بيمرادى افغانش |
|
|
٩٧ عجب كه دود دل خلق جمع مينشود |
كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش |
|
در چنين سالى، مخنثى، ٩٨ دور از دوستان، كه سخن در وصف او ترك ادب است خاصّه در حضرت بزرگان و بطريق اهمال از آن درگذشتن هم نشايد كه طايفهاى بر عجز گوينده حمل كنند، بر اين دو بيت اختصار كنيم كه ٩٩ اندكى، دليل بسيارى باشد و مشتى ١٠٠ نمودار ١٠١ خروارى.
|
١٠٢ تترى گر كشد مخنث را |
تترى را دگر نبايد كشت |
|
|
چند باشد چو جسر بغدادش |
آب در زير و آدمى بر پشت |
|
چنين شخصى كه يك طرف از ١٠٣ نعت او شنيدى در آن سال نعمتى بيكران داشت. تنگدستان را سيم و زر دادى و مسافران را سفره نهادى. گروهى درويشان از جور فاقه بجان آمده بودند. آهنگ دعوت او كردند و مشاورت به من آوردند.
١٠٤ عزت نفسم فتوى نداد. سر از موافقت باززدم و گفتم:
|
١٠٥ نخورد شير نيمخورده سگ |
ور بميرد بسختى اندر غار |
|
|
تن به بيچارگى و گرسنگى |
بنه و دست پيش سفله مدار |
|
|
گر فريدون شود به نعمت و ملك |
بيهنر را ١٠٦ به هيچ، در مشمار |
|