شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨٣ - حكايت(٤)
|
١٦٥ سگ اصحاب كهف روزى چند |
پى نيكان گرفت و ١٦٦ مردم شد |
|
اين بگفت و طايفهاى از ١٦٧ ندماى ملك با او به شفاعت يار شدند تا ١٦٨ ملك از سر خون او درگذشت و گفت: بخشيدم اگرچه مصلحت نديدم.
|
١٦٩ دانى كه چه گفت ١٧٠ زال با ١٧١ رستم ١٧٢ گرد |
دشمن ١٧٣ نتوان حقير و بيچاره شمرد |
|
|
ديديم بسى كه آب سرچشمه خرد |
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد |
|
فى الجمله پسر را ١٧٤ بناز و نعمت برآورد و ١٧٥ استادان به تربيت او نصب كرد تا ١٧٦ حسن خطاب و ردّ جواب و سائر ١٧٧ آداب خدمت ملوكش درآموختند. چنانكه در نظر ١٧٨ همگنان پسنديده آمد. بارى وزير از ١٧٩ شمايل او در حضرت ملك ١٨٠ شمّهاى ميگفت كه تربيت عاقلان در او اثر كرده است و جهل قديم از ١٨١ جبلّت او بدر برده. ملك را از اين سخن تبسم آمد و گفت:
|
١٨٢ عاقبت گرگزاده گرگ شود |
گرچه با آدمى بزرگ شود |
|
١٨٣ سالى دو، بر اين برآمد. طايفهاى ١٨٤ اوباش محلت بدو پيوستند و عقد ١٨٥ مرافقت بستند تا بوقت فرصت، وزير و هردو پسرش را بكشت و نعمت بيقياس برداشت و در مغاره دزدان بجاى پدر بنشست و عاصى شد. ملك، ١٨٦ دست تحيّر به دندان گزيدن گرفت و گفت:
|
١٨٧ شمشير نيك از آهن بد ١٨٨ چون كند كسى |
ناكس بتربيت نشود اى حكيم، ١٨٩ كس |
|