شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٤١ - حكايت(٢٨)
رنجش ايمن مباش، كه ٣٢٠ پيكان از جراحت بدرآيد و آزار در دل بماند.
|
چه ٣٢١ خوش گفت ٣٢٢ بكتاش با ٣٢٣ خيلتاش |
چو دشمن خراشيدى ايمن مباش |
|
|
٣٢٤ مشو ايمن كه تنگدل گردى |
چون ز دستت دلى بتنگ آيد |
|
|
سنگ ٣٢٥ بر باره حصار مزن |
كه بود كز حصار سنگ آيد |
|
چندانكه ٣٢٦ مقود كشتى به ساعد برپيچيد و بر بالاى ستون رفت، ملاح، زمام از كفش درگسلانيد و كشتى براند. بيچاره متحير بماند ٣٢٧ روزى دو، بلا و محنت كشيد و سختى ديد. سوم روز، خوابش گريبان گرفت و در آب انداخت. بعد از شبانروزى دگر بركنار افتاد. از حياتش ٣٢٨ رمقى مانده بود، برگ درختان خوردن گرفت و بيخ ٣٢٩ گياهان برآوردن تا اندكى قوّت يافت. سر در بيابان نهاد و همى رفت تا تشنه و بيطاقت بسر چاهى رسيد، قومى برو گرد آمده و شربتى آب به ٣٣٠ پشيزى همىآشاميدند. جوان را پشيزى نبود، طلب كرد و بيچارگى نمود، رحمت نياوردند. دست تعدى دراز كرد ميسر نشد. بضرورت تنى چند را فروكوفت. مردان غلبه كردند و بىمحابا بزدند و مجروح شد.
|
٣٣١ پشّه چو پر شد بزند پيل را |
با همه تندى و ٣٣٢ صلابت كه ٣٣٣ اوست |
|
|
مورچگان را چو بود اتفاق |
شير ژيان را بدرانند پوست |
|
بحكم ضرورت در پى كاروانى افتاد و شبانگاه برسيدند به مقامى كه از دزدان پرخطر بود، كاروانيان را ديد لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاك نهاده. گفت:
انديشه مداريد كه يكى منم درين ميان كه بهتنها، پنجاه مرد را جواب دهم و ديگر جوانان هم يارى كنند. اين بگفت و مردم كاروان را به لاف او دل قوى شد و به صحبتش