شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٤٠ - حكايت(٢٨)
ملاح بىمروّت ازو بخنده برگرديد و گفت:
|
٣٠٧ زر ندارى نتوان رفت بزور از دريا |
زور ده مرده چه باشد ٣٠٨ زر يك مرده بيار |
|
جوان را دل از طعنه ملاح بهم برآمد، خواست كه از او انتقام كشد، كشتى رفته بود آواز داد و گفت: اگر بدين جامه كه پوشيدهام قناعت كنى، دريغ نيست. ملّاح طمع كرد و كشتى بازگردانيد.
|
٣٠٩ بدوزد شره ٣١٠ ديده هوشمند |
درآرد طمع مرغ و ماهى به بند |
|
چندانكه ريش و گريبانش بدست جوان افتاد، بخود دركشيد ٣١١ و بىمحابا فروكوفت يارش از كشتى بدرآمد، تا پشتى كند، همچنين درشتى ديد و پشت بداد.
جز اين چاره ندانستند كه با او بمصالحت گرايند و ٣١٢ به اجرت كشتى مسامحت نمايند.
|
٣١٣ چو پرخاش بينى تحمّل بيار |
كه ٣١٤ سهلى ببندد درِ كارزار |
|
|
بشيرينزبانى و لطف و خوشى |
٣١٥ توانى كه پيلى به مويى كشى |
|
|
لطافت كن آنجا كه بينى ستيز |
نبرّد ٣١٦ قز نرم را تيغ تيز |
|
٣١٧ به عذر ماضى در قدمش افتادند و بوسهاى چند بنفاق بر سر و چشمش دادند.
پس به كشتى درآوردند و روان شدند تا برسيدند به ٣١٨ ستونى از عمارت يونان در آب ايستاده. ملاح گفت: كشتى را خللى هست يكى از شما كه زورآورتر است بايد كه بدين ستون برود و ٣١٩ خطام كشتى بگيرد تا عمارت كنيم. جوان به غرور دلاورى كه در سر داشت از خصم دلآزرده نينديشيد و قول حكما معتبر نداشت كه گفتهاند:
هركه را رنجى به دل رسانيدى، اگر در عقب آن، صد راحت برسانى، از پاداش يك