شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨٩ - حكايت(١٠)
|
اى ٢٧٤ كف دست و ٢٧٥ ساعد و بازو |
همه توديع يكدگر بكنيد |
|
|
بر ٢٧٦ من افتاد مرگ دشمن كام |
آخر اى دوستان گذر بكنيد |
|
|
روزگارم ٢٧٧ بشد ٢٧٨ به نادانى |
٢٧٩ من نكردم، شما حذر بكنيد |
|
حكايت (١٠)
بر ٢٨٠ بالين ٢٨١ تربت ٢٨٢ يحيى پيغامبر ٧ معتكف بودم در ٢٨٣ جامع ٢٨٤ دمشق كه يكى از ملوك ٢٨٥ بنى تميم كه به بىانصافى ٢٨٦ موصوف بود، اتفاقا به زيارت آمد و نماز ٢٨٧ گزارد و دعا كرد و حاجت خواست.
|
٢٨٨ درويش و غنى بنده اين خاك درند |
و آنان كه غنىترند ٢٨٩ محتاجترند |
|
آنگه مرا گفت: از آنجا كه همت درويشان است و صدق معاملت ايشان، ٢٩٠ خاطرى همراه من كن كه از دشمنى صعب ٢٩١ انديشهناكم. گفتمش: بر رعيّت ضعيف رحمت كن تا از دشمن قوى ٢٩٢ زحمت نبينى.
|
به ٢٩٣ بازوان توانا و قوّت ٢٩٤ سردست |
خطاست پنجه مسكين ناتوان ٢٩٥ بشكست |
|
|
٢٩٦ نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد |
كه گر ز پاى درآيد، كسش نگيرد دست! |
|