شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٢٧ - حكايت(٢٤)
شكر اين نعمت چگونه گزارى كه بهتر از آنى كه همىپندارندت.
|
٢٧٤ چند گويى كه بدانديش و حسود |
عيبگويان من مسكينند |
|
|
گه به خون ريختنم ٢٧٥ برخيزند |
گه به بد خواستنم بنشينند |
|
|
نيك باشى و بدت گويد خلق |
به كه بد باشى و نيكت بينند ٢٧٦ |
|
كن مرا ٢٧٧ بين كه حسن ظن همگنان در حق من به كمال است و من در عين نقصان، ٢٧٨ روا باشد انديشه بردن ٢٧٩ و تيمار خوردن.
|
٢٨٠ گر آنها كه ميگفتمى كردمى |
نكوسيرت و پارسا بودمى |
|
|
٢٨١ انّى لمستتر من عين جيرانى ٢٨٢- ٢٨٣ |
و اللّه يعلم اسرارى و اعلانى |
|
|
٢٨٤ در بسته بروى خود ز مردم |
تا عيب ٢٨٥ نگسترند ٢٨٦ ما را |
|
|
٢٨٧ در بسته چه سود و عالم ٢٨٨ الغيب |
داناى نهان ٢٨٩ و آشكارا! |
|
حكايت (٢٣)
گله كردم پيش يكى از مشايخ كه فلان ٢٩٠ بفساد من گواهى داده است گفت: ٢٩١ به صلاحش خجل كن.
|
٢٩٢ تو نيكو روش باش تا ٢٩٣ بدسكال |
به نقص تو گفتن نيابد ٢٩٤ مجال |
|
|
٢٩٥ چو آهنگ بربط بود مستقيم |
كى از دست مطرب خورد گوشمال |
|
حكايت (٢٤)
يكى را از مشايخ پرسيدند از حقيقت ٢٩٦ تصوف. گفت: از اين پيش طايفهاى بودند در جهان، به صورت پراكنده و به معنى ٢٩٧ جمع. اكنون قومى هستند به صورت جمع و به معنى پراكنده.
|
٢٩٨ چو هرساعت از تو به جايى رود دل |
٢٩٩ بهتنهايى اندر صفايى نبينى |
|