شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٠٥ - سبب تأليف كتاب
|
١٤٢ اقليم پارس را غم از آسيب دهر نيست |
تا بر سرش بود چو تويى سايه خدا |
|
|
امروز كس نشان ندهد در بسيط خاك |
مانند آستان درت ١٤٣ مأمن رضا |
|
|
١٤٤ برنست پاس خاطر بيچارگان و شكر |
بر ما و بر خداى جهان آفرين جزا |
|
|
١٤٥ يا رب ز باد فتنه نگه دار خاك پارس |
چندانكه خاك را بود و باد را بقا |
|
سبب تأليف كتاب
١٤٦ يك شب تأمل ايّام گذشته ميكردم و بر عمر ١٤٧ تلف كرده تأسف ميخوردم و ١٤٨ سنگ سراچه دل به ١٤٩ الماس آبديده ميسفتم و اين بيتها مناسب حال خود ميگفتم:
|
١٥٠ هردم از عمر ميرود نفسى |
چون نگه ميكنى نمانده بسى |
|
|
١٥١ اى كه پنجاه رفت و در خوابى |
مگر اين پنجروزه ١٥٢ دريابى |
|
|
١٥٣ خجل آنكس كه رفت و كار نساخت |
١٥٤ كوس رحلت زدند و بار نساخت |
|
|
١٥٥ خواب نوشين بامداد رحيل |
بازدارد پياده را ز سبيل |
|
|
هركه آمد ١٥٦ عمارتى نو ساخت |
رفت و منزل به ديگرى پرداخت |
|
|
وان دگر پخت همچنين هوسى |
وين عمارت بسر نبرد كسى |
|
|
يار ناپايدار دوست مدار |
١٥٧ دوستى را نشايد اين غدّار |
|
|
نيك و بد چون همىببايد مرد |
١٥٨ خنك آنكس كه گوى نيكى برد |
|
|
١٥٩ برگ عيشى به گور خويش فرست |
كس نيارد ز پس تو پيش فرست |
|
|
١٦٠ عمر برف است و آفتاب تموز |
اندكى ماند و ١٦١ خواجه غرّه هنوز |
|
|
١٦٢ اى تهىدست رفته در بازار |
ترسمت پُر نياورى دستار |
|
|
١٦٣ هركه مزروع خود بخورد به خويد |
وقت ١٦٤ خرمنش خوشه بايد چيد |
|
|
مايه عيش آدمى شكم است |
تا بتدريج ميرود چه غم است |
|