شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٦ - حكايت(١٣)
|
١٣٢ على الصباح بروى تو هركه برخيزد |
صباح روز قيامت بر او ١٣٣ مسا باشد |
|
|
بداخترى چو تو در صحبت تو بايستى |
ولى چنانكه تويى در جهان كجا باشد؟ |
|
عجب آنكه غراب از مجاورت طوطى هم بجان آمده بود و ملول شده، لا حول كنان ار گردش گيتى همىناليد و دستهاى ١٣٤ تغابن بر يكديگر همىماليد كه اين چه بخت نگون است و طالع دون و ايّام بوقلمون! لايق قدر من آن استى كه با زاغى به ديوار باغى بر، خرامان همىرفتمى.
|
١٣٥ پارسا را بس اينقدر ١٣٦ زندان |
كه بود همطويله رندان |
|
تا چه گنه كردم كه روزگارم به عقوبت آن در سلك صحبت چنان ابلهى خود راى ناجنس خيره ١٣٧ دراى به چنين بند بلا مبتلى گردانيده است.
|
١٣٨ كس نيايد به پاى ديوارى |
كه بر آن صورتت نگار ١٣٩ كنند |
|
|
گر ترا در بهشت باشد جاى |
ديگران، دوزخ اختيار كنند |
|
اين ضرب المثل بدان آوردم تا بدانى كه صد چندان كه دانا را از نادان ١٤٠ نفرت است، نادان را از دانا وحشت است.
|
١٤١ زاهدى در سماع رندان بود |
زان ميان گفت شاهدى ١٤٢ بلخى: |
|
|
١٤٣ گر ملولى ز ما ترش منشين |
كه تو هم در ميان ما ١٤٤ تلخى |
|
|
١٤٥ جمعى چو گل و لاله بهم پيوسته |
تو هيزم خشك در ميانى ١٤٦ رسته |
|
|
چون ١٤٧ باد مخالف و چو سرما ناخوش |
چون برف نشسته و چو يخ ١٤٨ بربسته |
|