شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٥ - قسمت دوم - گلستان از نظر انديشههاى اخلاقى
زهد و گوشهنشينى امرى كفائى است و برحسب عصور مختلف، حدود زهد و نسبت آن متغير است زيرا زاهدان تنها نمونههاى زندگانى قانعانه را به جامعه نشان ميدهند و ارامش خاطر و احساس آنان از سعادت مايه تنبيه كسانى است كه نيكبختى را در تمتع از لذات ميپندارند.
بر زاهد و غير زاهد وظيفه مهمترى مقرر است و آن خدمت به خلق خداست. خلق بايد خدمت كند و به خلق بايد خدمت كرد. اگر زهد و گوشهنشينى كسى را از خدمت به خلق بازدارد، بر اوست كه ترك عزلت گويد و به معاشرت و صحبت گرايد. از خانقاه به مدرسه آيد و تنها به بيرون بردن گليم خويش از آب راضى نشود، بلكه جهد كند تا غريقى را هم برهاند. وسيله نجات خود و ديگران عقل و خردمندى است و علم مايه تقويت عقل است اما عقل جداى از عشق جز عقالى نيست و عشق و احساسات غيرعاقلانه جز ندامت و پشيمانى ثمرى ديگر نخواهد داشت. علم براى عمل است و علم بىعمل همچو زنبور بىعسل است كه نيش دارد و نوش ندارد و چون دزد با چراغ آيد كالاى گزيدهتر ميبرد عمل بىعلم از آن جهت كه بر مبناى عقلى استوار نيست آدمى را در يك مقام نگه ميدارد و عامل بىدانش همچون خر آسيا است كه بگرد خود ميگردد و از جاى خويش قدمى فراتر نمىنهد. علم بىعمل هم جز غرور و نخوت و غير از توقعات بيجا و ايجاد وسايل بيشتر جهت اطفاء شهوات منشأ اثر ديگرى نتواند بود. عليم، تنها آموختن فقه و دانشهاى دينى نيست بلكه دانستن حرفه و هنر نيز خود دانشى است. هر دانشى شروطى دارد و بايد آن شروط را بجاى آورد. بعضى از صد شرط كه براى علمى مقرر است يكى را بجا نمىآورند و از باب غرور و خودستايى در پى علم ديگرند. از زمان كودكى بايد آداب زندگانى را آموخت و پرورش استعداد و آماده كردن كودكان براى مبارزه حيات بر عهده پدران است و اگر در تربيت اطفال غفلتى شود ديگر قابل تدارك نخواهد بود. هرگاه كودكانى را سايه پدر بر سر نباشد وظيفه بزرگان و دارندگان مكنت است كه برايشان پدرى كنند و يتيمان را بمهر بپرورند و در مقام اول، اين تكليف در عهده حاكم و نمايندگان او است. شرط قبول تربيت، بهرهمندى از استعداد است. كسانى كه رذايلى را با وراثت از پدران خود به ارث برده باشند يا خوى ناشايسته پدران از زمان كودكى در نهاد ايشان متمكن شده باشد غالبا قابليت تربيت را از دست ميدهند و تربيت نااهل بسان گردكان بر گنبد ميشود. از اين نظر مردم بسان زمينند كه اگر زمين، شورهزار باشد بذرافشانى در آن عملى است كه بهدر ميرود مگر آنكه خاك زمين را تبديل كنند يا در آن تخمهاى بيفشانند كه شورهزار براى پرورش آن آماده باشد. ازاينروى ميتوان با دقت بيشترى استعداد هركسى را تا حدى تغيير داد و همچنين ميتوان در حدود استعداد، هركسى را تا مقامى كه شايسته است پيش برد در تربيت، نرمى و درشتى بايد بهم بياميزد و هريك از اين دو روش به تنهايى ملاك تربيت نتواند بود. بالاترين موجود اين جهانى، جان آدمى است پس تا آنجا كه ممكن