شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٧ - حكايت(١٥)
حكايت (١٤)
رفيقى داشتم كه سالها با هم سفر كرده بوديم و ١٤٩ نمكخورده و بيكران حقوق صحبت ثابت شده، آخر بسبب نفعى اندك آزار خاطر من روا داشت و دوستى سپرى شد و با اين همه از هردو طرف دلبستگى بود كه شنيدم روزى دو بيت از سخنان من در مجمعى همىگفتند:
|
١٥٠ نگار من چو درآيد بخنده نمكين |
١٥١ نمك زياده كند بر جراحت ريشان |
|
|
١٥٢ چه بودى ار سر زلفش بدستم افتادى |
چو آستين كريمان بدست درويشان |
|
١٥٣ طايفهاى دوستان بر لطف اين سخن نه كه بر حسن سيرت خويش گواهى همىداده بودند و آفرين كرده، او هم در آن جمله مبالغه كرده بود و بر فوت صحبت ديرين تأسف خورده و به خطاى خويش اعتراف نموده. معلوم كردم كه از طرف او هم رغبتى هست. اين بيتها فرستادم و صلح كرديم:
|
١٥٤ نه ما را در ميان عهد و وفا بود! |
جفا كردى و بدعهدى نمودى |
|
|
بيكبار از جهان دل در تو بستم |
ندانستم كه ١٥٥ برگردى بزودى |
|
|
هنوزت گر سر صلح است بازآى |
كزان محبوبتر باشى كه بودى |
|
حكايت (١٥)
يكى را زنى صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن ١٥٦ فرتوت ١٥٧ بعلت كابين در خانه متمكن بماند. مرد از ١٥٨ محاورت او بجان رنجيدى و از مجاورت او چاره نديدى تا گروه آشنايان بپرسيدنش آمدند. يكى گفتا: چگونهاى در مفارقت يار عزيز؟ گفت: ناديدن زن بر من چنان ١٥٩ دشخوار نمىآيد كه ديدن مادر زن.
|
١٦٠ گل ١٦١ بتاراج رفت و خار بماند |
گنج برداشتند و مار بماند |
|