شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٦٩٢ - (٢٨) فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر
(٢٧) هركه نصيحت خودراى ميكند ...
______________________________ (١٤٣)- خودراى: مركب از خود ضمير مشترك و راى. راى بنابر مشهور، مخفف رأى عربى است كه جمع آن آراء ميشود ولى ممكن است از ريشه پهلوى و اوستايى بمعنى توانگرى و شكوه و جلال مأخوذ باشد و مجازا در معنى تدبير و مقتضاى عقل كه سبب جلال و توانگرى است، استعمال شده باشد. رويهم خودراى بمعنى مستبد است.
(١٤٤)- نصيحتگرى: مركب از «نصيحت» و «گر» و «ياء نكره».
\* قاعده راجع به ادات «گر»: در فارسى معمول چنان است كه ادات گر را به اسمهاى فارسى مىافزايند و مخصوصا تركيب گر با مواد شغلى بمنظور ساختن اسم صاحب شغل از قبيل آهنگر و كفشگر بسيار شايع است. با استفاده از تركيب نصيحتگر پيشنهاد ميشود كه از تركيب گر با اسمهاى معنى اعم از فارسى و عربى، اسم براى صاحبان مشاغل معنوى بسازيم مثلا بگوييم: موعظتگر، تبليغگر، ادارهگر، (بجاى واعظ و مبلغ و مدير).
(٢٨) فريب دشمن مخور و غرور مداح مخر ...
(١٤٥)- زرق: بر وزن برق در زبان فارسى بفتح اول و سكون را تلفظ ميشود و معنى آن در فارسى تزوير و نيرنگ است اما در عربى زرق بمعنى تأخير و به پشت افتادن آمده است. بنظر ميرسد لفظى را كه امروزه ما با سكون را ميخوانيم با دو فتحه (زرق) بوده و زرق بمعنى كبودى است و كبودى چشم را نيز گويند. چون روميان و ديلميان كبودچشم بودهاند، عربها آنان را «عدو ازرق» خواندهاند و پس از آن زرق بمعنى عداوت و سپس بمعنى نيرنگ و تزوير بكار رفته و چون در محاورات با برق همراه گشته به تبع آن، حرف وسطش ساكن شده و زرق و برق گفتهاند. گويا در زمان سعدى اين لفظ با دو فتحه تلفظ ميشده زيرا مقابل آن در قرينه دوم طمع آمده است.
دام با زرق اندك تناسبى دارد چه معنى ديگر زرق، فضله انداختن مرغ است و همان است كه عوام زنق ميگويند.
(١٤٦)- دامن طمع گشادن: اشاره است به قصه اشعب طماع كه در عرب به طمع معروف است و ميگويند: هرگاه كبوترى در آسمان پرواز ميكرد او دامن خود ميگشود كه اگر مرغ در ميان هوا بيضه گذارد در دامن او بيفتد. گويند از اشعب پرسيدند: هيچ طمعكارتر از خود ديدهاى؟ گفت: آرى زوجهام. او هنگاميكه من دامن براى افتادن بيضه كبوتر گشادهام، ديگ را بروى آتش ميگذارد و آماده پختن آن ميشود.
مراد سعدى اين است كه از دشمن فريب مخور زيرا اگر دشمن ترا بستايد از باب