شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٨٤ - حكايت(٣)
|
٧ سخت است پس از جاه، تحكم ٨ بردن |
خو كرده بناز، جور مردم بردن |
|
|
٩ وقتى افتاد فتنهاى در ١٠ شام |
١١ هركس از گوشهاى فرارفتند |
|
|
روستازادگان دانشمند |
به ١٢ وزيرى پادشاه رفتند |
|
|
پسران وزير ناقص ١٣ عقل |
بگدايى به روستا رفتند |
|
|
١٤ ميراث پدر خواهى علم پدر آموز |
كاين مال پدر خرج توان كرد به يك روز |
|
حكايت (٣)
يكى از فضلا تعليم ملكزادهاى همىداد و ضرب بيمحابا زدى و زجر بيقياس كردى بارى، پسر از بيطاقتى شكايت پيش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل بهم آمد. استاد را بخواند و گفت: پسران آحاد ١٥ رعيت را چندين جفا و توبيخ روا نميدارى كه فرزند مرا، سبب چيست؟ گفت: سبب آنكه سخن انديشيده بايد گفتن و حركت پسنديده كردن همه خلق را على العموم و پادشاهان را على الخصوص، بموجب آنكه بر دست و زبان ايشان هرچه رفته شود هرآينه به افواه بگويند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتبارى نباشد.
|
١٦ اگر صد ناپسند آيد ز درويش |
رفيقانش يكى از صد ندانند |
|
|
وگر يك بذله گويد پادشاهى |
از اقليمى به اقليمى رسانند |
|
پس واجب آمد معلم پادشهزاده را در ١٧ تهذيب اخلاق خداوندزادگان