شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢١٠ - حكايت(٢٩)
سلطان از آنجا كه ٦٧٠ سطوت سلطنت است، برنجيد و گفت اين طايفه ٦٧١ خرقهپوشان بر مثال حيوانند و اهليت و آدميت ندارند. وزير گفت: اى جوانمرد، ٦٧٢ سلطان روى زمين بر تو گذر كرد چرا خدمتى نكردى و شرط ادب بجا نياوردى؟ گفت:
ملك را بگوى توقع خدمت از كسى دار كه توقع نعمت از تو دارد و ديگر بدان كه ملوك بهر پاس رعيتند نه رعيت از بهر طاعت ملوك.
|
٦٧٣ پادشه پاسبان درويش است |
گرچه نعمت، ٦٧٤ بفرّ دولت اوست |
|
|
گوسپند از براى چوپان نيست |
بلكه چوپان براى خدمت اوست |
|
|
يكى ٦٧٥ امروز كامران بينى |
ديگرى را دل از مجاهده ريش |
|
|
روزكى چند باش، تا بخورد |
خاك، مغز سر خيالانديش |
|
|
فرق شاهى و بندگى برخاست |
چون ٦٧٦ قضاى نبشته آمد پيش |
|
|
گر كسى خاك مرده باز كند |
٦٧٧ نشناسد توانگر از درويش |
|
ملك را گفت درويش استوار آمد. گفت: از من چيزى بخواه. گفت:
آن ٦٧٨ ميخواهم كه ديگر بار زحمت من ندهى. گفت: مرا پندى ده. گفت:
|
٦٧٩ درياب كنون كه نعمتت هست بدست |
كاين نعمت و ملك ميرود دست بدست |
|
حكايت (٢٩)
يكى از وزراء، پيش ٦٨٠ ذو النون مصرى رفت و همت خواست كه روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان. ذو النون