شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣١٧ - حكايت(٩)
٨٥ پرهيز. شبى در خدمت پدر، رحمة اللّه عليه نشسته بودم و ٨٦ همه شب ديده برهم نبسته و ٨٧ مصحف عزيز بر كنار گرفته و طايفهاى گرد ما خفته. پدر را گفتم: از اينان يكى سر برنميدارد ٨٨ كه دوگانه بدرگاه يگانه بگذارد. چنان خواب غفلت بردهاند كه گويى مردهاند! گفت: جان پدر، تو نيز اگر بخفتى، به كه ٨٩ در پوستين خلق افتى.
|
٩٠ نبيند مدعى جز خويشتن را |
كه ٩١ دارد پرده پندار در پيش |
|
|
گرت چشم خدا بينى ببخشند |
نبينى هيچكس عاجزتر از خويش |
|
حكايت (٨)
يكى را از بزرگان به محفلى اندر، همىستودند و در اوصاف جميلش مبالغه ميكردند سر برآورد و گفت: ٩٢ من آنم كه من دانم.
|
٩٣ كفيت اذى يا من ٩٤ يعدّ محاسنى |
علانيتى هذا (ما بى) و لم تدر ما بطن (باطنى) |
|
|
٩٥ شخصم به چشم عالميان خوبمنظر است |
وز خبث باطنم، سر خجلت فتاده پيش |
|
|
٩٦ طاووس را به نقش و نگارى كه هست، خلق |
تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش |
|
حكايت (٩)
يكى از ٩٧ صلحاى ٩٨ لبنان كه مقامات او در ديار عرب مذكور بود و به كرامات مشهور، به جامع دمشق درآمد و بر كنار بركه ٩٩ كلاسه، طهارت