شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٧٨ - حكايت(٢)
١٦
|
هركه شاه آن كند كه او گويد |
١٧ حيف باشد كه ١٨ جز نكو گويد |
|
بر طاق ١٩ ايوان ٢٠ فريدون نبشته بود:
|
٢١ جهان اى برادر نماند بكس |
دل اندر جهانآفرين بند و بس ٢٢ |
|
|
مكن تكيه بر ملك دنيا و ٢٣ پشت |
كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت |
|
|
چو آهنگ رفتن كند جان پاك |
چه بر تخت، مردن چه بر روى خاك |
|
حكايت (٢)
يكى از ملوك ٢٤ خراسان، ٢٥ سلطان ٢٦ محمود سبكتگين را بخواب چنان ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاك شده، مگر چشمان او كه همچنان در چشمخانه همىگرديد و نظر همىكرد. سائر حكما از ٢٧ تأويل اين فروماندند مگر درويشى كه ٢٨ شرط خدمت بجاى آورد و گفت: هنوز ٢٩ نگران است كه ملكش با دگران است.
|
٣٠ بس نامور بزير زمين دفن كردهاند |
كز هستيش بر وى زمين بر، نشان نماند |
|
|
٣١ و آن پير لاشه را كه سپردند زير خاك |
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند |
|
|
٣٢ زندست نام ٣٣ فرخ ٣٤ نوشيروان بخير |
گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند |
|
|
٣٥ خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر |
زان پيشتر كه ٣٦ بانگ برآيد فلان نماند |
|