شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٤٢٤ - حكايت(٨)
صبر كرد و بسلامت بماند.
|
٤٢ چو كم خوردن طبيعت شد كسى را |
چو سختى پيشش آيد سهل گيرد |
|
|
وگر تنپرور است اندر فراخى |
چو تنگى بيند از سختى بميرد |
|
|
٤٣ تنور شكم دمبهدم ٤٤ تافتن |
مصيبت بود روز نايافتن |
|
حكايت (٧)
يكى از حكماء پسر را نهى همىكرد از بسيار خوردن كه سيرى مردم را رنجور كند. گفت: اى پدر، گرسنگى خلق را بكشد نشنيدهاى كه ظريفان گفتهاند: به سيرى مردن به كه گرسنگى بردن. گفت: اندازه نگاه دار. ٤٥ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا.
|
٤٦ نهچندان بخور كز دهانت برآيد |
نهچندانكه از ضعف، جانت برآيد |
|
|
٤٧ مكن ٤٨ گر مردمى ٤٩ بسيار خوارى |
كه سگ ز اين ميكشد بسيار ٥٠ خوارى |
|
|
٥١ با آنكه در وجود طعام است حظ نفس |
رنج آورد طعام كه بيش از ٥٢ قدر بود |
|
|
گر ٥٣ گلشكر خورى بتكلف زيان كند |
ور نان خشك دير خورى گلشكر بود |
|
حكايت (٨)
رنجورى را گفتند: دلت چه ميخواهد؟ گفت: ٥٤ آنكه دلم چيزى نخواهد.
|
٥٥ معده چو پر گشت و ٥٦ شكم درد خاست |
سود ندارد همه اسباب راست. |
|