شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٩ - قسمت دوم - عوامل تشكيل افكار صوفيانه در اسلام
قسمت دوم- عوامل تشكيل افكار صوفيانه در اسلام:
اختلاف ديگر ميان علماء اين است كه اصل تصوف و منشأ افكار صوفيانه از كجاست؟ برخى تصوف را پرورده مكاتب يونان ميدانند و مخصوصا در نظر ايشان تعليمات فيثاغورس در ايجاد تصوف مؤثر بوده است چه پيروان فيثاغورس از خوردن گوشت و از بسيارى لذات خوددارى ميكردند همچنين براى خود به مدارجى قائل بودند و هرمريد ميبايست بتدريج درجات ارادت را بپيمايد تا به مرتبه خاص الخاص برسد و از اسرار آگاهى يابد.
حق اين است كه فيثاغورس هم حكمت خود را از شرق گرفته است و تصوف از ديرزمانى در هند و مصر حكمفرما بوده. مذهب بودا در هندوستان يك مذهب فلسفى است زيرا باصول عرفانى متكى ميباشد. مذهب مانى هم در ايران خالى از اصول عرفانى نبوده است.
بوداييان و مانويان در ايران و كشورهاى مجاور آن در حدود قرن سوم و چهارم ميلادى نفوذ داشتند و پيش از ظهور اسلام در كشورهاى عربى نيز مانويان بساط دعوت گسترده و بوداييان هم افكار و مراحل سلوك خود را باعراب معرفى كرده بودند چندانكه عدهاى از عربهاى پاكدل در زمان جاهليت از روش طهر و قداست و صدق بوداييان پيروى ميكردند. بعد از اسلام هم مانويان بنام زنادقه (جمع زنديق، معرب زنديك منسوب به زند) افكار خود را نشر ميدادند و جامعه اسلامى از انديشههاى بودايى نيز خالى نميبود. دومين عامل ايجاد تصوف اسلامى، اصولى از آيين مسيح بود كه از قرن دوم بتدريج در مناطق عربنشين و كشور ايران رواج يافته و مخصوصا راهبان مسيحى نظر مردم پرهيزگار را بخود جلب كرده بودند بويژه اهل شام و عراق و حجاز به صومعههاى مسيحيان با ديده احترام مينگريستند. قرآن مجيد با آنكه رهبانيت را در دين مسيح بدعت ميداند معهذا قديسين و راهبان آنان را به نداشتن تكبر و داشتن رقت قلب ميستايد. از قرون اول دوران اسلامى يعنى از همان هنگامى كه عدهاى از مسلمانان به زهد و تعبد گراييدند روش نساك مسيحى مورد توجه ايشان قرار گرفت و چون از طرفى بموجب اناجيل، مسيح پيروان خود را به توكل دعوت كرده و محبت و ايمان و رجا را سه اصل مسيحيت معرفى نموده بود و از جانب ديگر قرآن مجيد هم در موارد عديده مسلمانان را بهمين صفات ميخواند، زهاد و عرفاى اسلامى به انجيل و كلمات مسيح متوجه شدند و اين صفات را سجيه خود قرار دادند و در كتب خويش از كردار و گفتار مسيح ياد كردند و منقولات انجيل را در خلال مباحث عرفانى خود گنجانيدند. سومين عاملى كه در تصوف اسلامى تأثير داشته فلسفه افلاطونيان جديد است كه مسلمين از راه ترجمه كتب سريانى و يونانى پيش از فلسفههاى ديگر با آن آشنا بودند زيرا حكماى افلاطونى جديد در اسكندريه مدرسه داشتند و اسكندريه در صدر اسلام جزء قلمرو مسلمانان شده بود. عامل چهارم در بوجود آوردن عرفان اسلامى حكمت اشراق يعنى فلسفه پهلوى بود كه آيين زردشتى و كيش مانوى هم بر پايه آن