شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٥٤ - حكايت«١٠» بر بالين تربت يحيى پيغامبر
به ديگرى مشتبه ميشود بايد توجه كرد.
______________________________ (٢٨٨)-
|
درويش و غنى بنده اين خاك درند .... |
بيت بر وزن شماره ٥ با قافيه موصول.
(٢٨٩)- محتاج: اسم فاعل از مصدر احتياج است.
\* قاعده راجع به اسم فاعل و اسم مفعول باب افتعال: در فعلهاى اجوف از باب افتعال و انفعال و همچنين در افعال مضاعف اين دو باب، اسم فاعل و اسم مفعول، داراى يك صورت است. مانند: مختار، منقاد و منقاد اليه، ممتد و ممتد اليه.
(٢٩٠)- خاطر: مراد از خاطر، در اينجا توجه روحانى است.
(٢٩١)- انديشهناك: نگران. مركب از انديشه و پساوندناك.
(٢٩٢)- در اين دو قرينه، ميان رحمت و زحمت، جناس خط و تضاد است و ضعيف با قوى تضاد دارد.
(٢٩٣)- به بازوان توانا و قوّت سردست ...
قطعه بر وزن شماره ١٢ با قافيه مقيّد.
(٢٩٤)- سردست: مراد سرپنجه است.
(٢٩٥)- بشكست: مصدر مرخم با حرف تأكيد «ب». مسند اليه است براى خطا.
(٢٩٦)- بيت دوم، استفهامى و تعجبى است يعنى آيا آن كس كه بر افتادگان بخشايشى ندارد ترسان از آن نيست كه در زمان افتادگى كسى دستش نگيرد؟ و او را يارى ندهد؟
(٢٩٧)- چشم: در اين بيت، چشم، مجازا بمعنى توقع و انتظار است.
(٢٩٨)- دماغ: بكسر اول، مغز. دماغ بيهده پختن: كنايه از فكر بيفايده كردن است.
(٢٩٩)- پنبه از گوش بيرون آوردن: كنايه از كنار گذاشتن غفلت و بيخبرى و بدست آوردن نيروى هوشيارى است.
(٣٠٠)- داد: در ريشه پهلوى، دات بمعنى حق و قانون و عدالت است و چون براى گرفتن حق، هياهو و گفت و شنيدى لازم است از اينرو مجازا داد را در معنى مرادف فرياد هم بكار بردهاند. مراد مصراع آخر اين است كه اگر تو حق مردم را ندهى بدان كه روزى براى احقاق حق، تعيين شده و آن، روز قيامت است.
(٣٠١)-
|
بنى آدم اعضاى يك پيكرند ... |
مثنوى بر وزن شماره ٣
اين قطعه سعدى، ترجمه حديث نبوى است كه فرمود