شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٦٣ - حكايت«١٣» درويشى را ضرورتى پيش آمد
زيرا ذخيره چربى در دو كوهان، حافظ حيوان در مقابل سرما است.
مراد بيت اين است: در راهى كه شتر دوكوهانه از تحمل آن فروميماند پياده مسكين چگونه ميتواند آنرا طى كند. آنقدر رنج كه فربهى را لاغر كند، لاغرى را به مرگ ميرساند.
______________________________ (١٤٤)-
|
خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت ... |
بيت بر وزن شماره ١٢ با قافيه مقيد.
(١٤٥)- مغيلان: مخفف امّغيلان است. نام درختى است بزرگ و خاردار شبيه به اقاقيا.
حكايت «١٢» پارسايى را ديدم بر كنار دريا كه زخم پلنگ داشت ...
(١٤٦)- دريا: مأخوذ از ريشه پهلوى:kayarD
(١٤٧)- پلنگ: مأخوذ از زبان سانسكريت:uk ?adarP
(١٤٨)- مصيبت: حادثه ناگوار. جمع آن مصائب و مصدر آن اصابت بمعنى رسيدن و برخورد كردن است. شخص مصيبتزده را «مصاب» مينامند.
(١٤٩)- معصيت: مصدر ميمى است بمعنى نافرمانى. جمع آن معاصي. غالبا در معنى گناه بكار ميرود و از نظر شرعى معاصى را به كبيره و صغيره يا كبائر و صغائر تقسيم ميكنند.
نظير اين حكايت، قصه زن نابيناى عارفهاى است بنام عفيره كه گفت: نابينايى چشم بهتر است از غفلت دل از حق.
(١٥٠)-
|
گر مرا زار بكشتن دهد آن يار عزيز ... |
قطعه بر وزن شماره ١٥ با قافيه مردف موصول مردّف.
(١٥١)- يار: ريشه پهلوى آنr ?av ?a وh ?ir ?ay ?a است بمعنى مددكار. بتدريج در معناى دوست استعمال شده و در شعر، مخصوصا در منظومههاى عرفانى بر معشوق اطلاق گرديده است اما ياور كه مخفف يارور است فقط بمعنى مددكار بكار ميرود.
مراد شعر چنين است: در همان دم كه يار گرامى مرا بكشتن ميدهد و برحسب معمول ميبايست در انديشه جان خود باشم وى را ميگويم چه گناه مايه دلآزردگى معشوق شده است و تنها انديشه و نگرانى من غمآزردگى او است.
حكايت «١٣» درويشى را ضرورتى پيش آمد ...
(١٥٢)- يار: در اصطلاح درويشان و صوفيان علاوهبر معشوق بر هممسلك نيز اطلاق ميشود.
(١٥٣)- دستش ببرند: دست بريدن و قطع يد، كيفر و حد سرقت است كه در مقابل دزديدن ربع دينار و بيشتر اجرا ميشود و اين حكم بموجب آيه ٤٨ از سوره مائده تعيين گرديده: