شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٢ - حكايت(٣٢)
٣٧٨ با جهودانم بكار گل بداشتند. يكى از رؤساى ٣٧٩ حلب كه سابقه معرفتى ميان ما بود گذر كرد و بشناخت و گفت: اى فلان، اين چه حالت است؟ گفتم: چه گويم!
|
همى ٣٨٠ گريختم از مردمان به كوه و به دشت |
كه از خداى نبودم به ديگرى پرداخت |
|
|
قياس كن كه چه حالم بود در اين ساعت |
كه در طويله نامردمم ببايد ساخت |
|
|
٣٨١ پاى در زنجير پيش دوستان |
به كه با بيگانگان در بوستان |
|
٣٨٢ بر حال تباه من رحمت آورد و بده دينار از قيد فرنگم خلاص كرد و با خود به حلب برد و دخترى كه داشت به نكاح من درآورد، به ٣٨٣ كابين صد دينار. مدتى برآمد، دختر، بدخوى و ٣٨٤ ستيزهروى و نافرمان بود. زباندرازى كردن گرفت و عيش مرا منغص داشتن.
|
٣٨٥ زن بد در سراى مرد نكو |
هم درين عالمست دوزخ او |
|
|
٣٨٦ زينهار از قرين بد زنهار |
٣٨٧ وَ قِنا عَذابَ النَّارِ\* |
|
بارى زبان ٣٨٨ تعنّت دراز كرده همىگفت: تو آن نيستى كه پدرم ترا از قيد فرنگ به ده دينار باز خريد! گفتم: بلى به ده دينارم باز خريد و بصد دينار به دست تو گرفتار كرد.
|
٣٨٩ شنيدم ٣٩٠ گوسپندى را بزرگى |
رهانيد از دهان و چنگ گرگى |
|
|
شبانگه ٣٩١ كارد بر حلقش بماليد |
روان گوسپند از وى بناليد |
|
|
كه از چنگال گرگم درربودى |
چو ديدم عاقبت خود، گرگ بودى |
|
حكايت (٣٢)
يكى از پادشاهان عابدى را پرسيد كه اوقات عزيزت چگونه ميگذرد؟