شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٥ - حكايت(١٣)
|
١١٥ جواب داد: ندانم چه بود رويم را |
مگر بماتم حسنم سياه پوشيده است |
|
حكايت (١١)
يكى را پرسيدند از ١١٦ مستعربان: «١١٧ ما تقول ١١٨ فى المرد» گفت:
١١٩ لا خير فيهم مادام احدهم لطيفا يتخاشن فاذا خشن يتلاطف يعنى چندانكه خوب و لطيف و نازكاندام است درشتى كند و سختى، و چون سخت و درشت شد چنانكه به كارى نيايد، تلطف كند و دوستى نمايد.
|
١٢٠ امرد آنگه كه خوب و شيرين است |
تلخگفتار و تندخوى بود |
|
|
چون بريش آمد و ١٢١ به سبلت شد |
مردمآميز و مهرجوى بود |
|
حكايت (١٢)
يكى را از علما پرسيدند كه كسى با ماهرويى در خلوت نشسته و درها بسته و رقيبان خفته و نفس، طالب و شهوت، غالب. چنانكه عرب گويد: ١٢٢
التّمر يانع و النّاطور غير مانع ١٢٣- ١٢٤ هيچ باشد كه بقوت پرهيزگارى از وى بسلامت بماند؟ گفت: اگر ١٢٥ از مهرويان بسلامت بماند از بدگويان نماند.
١٢٦
|
و ان سلم الإنسان من سوء نفسه |
فمن سوء ظنّ المدّعى ليس يسلم |
|
|
١٢٧ شايد پس كار خويشتن بنشستن |
ليكن نتوان زبان مردم بستن |
|
حكايت (١٣)
طوطيى را با زاغى در يك ١٢٨ قفس كردند. طوطى از قبح مشاهده او ١٢٩ مجاهده ميبرد و ميگفت: اين چه طلعت مكروه است و هيئت ١٣٠ ممقوت و منظر ملعون و شمايل ناموزون. ١٣١ يا غراب البين يا ليت بينى و بينك بعد المشرقين