شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥١٢ - حكايت(٩)
|
٧٦ به يك نفس كه برآميخت يار با اغيار |
بسى نماند كه غيرت وجود من بكشد |
|
|
٧٧ بخنده گفت كه من شمع جمعم اى سعدى |
مرا از آنچه كه پروانه خويشتن بكشد |
|
حكايت (٨)
ياد دارم كه در ايام پيشين من و دوستى چون دو مغز بادام در پوستى صحبت داشتيم. ناگاه اتفاق مغيب افتاد. پس از مدتى كه بازآمد عتاب آغاز كرد كه در اين مدت قاصدى نفرستادى گفتم: ٧٨ دريغ آمدم كه ديده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
|
٧٩ يار ديرينه مرا گو به زبان توبه مده |
كه مرا توبه به شمشير نخواهد بودن |
|
|
رشكم آيد كه كسى سير نگه در تو كند |
بازگويم: نه، كه كس سير نخواهد بودن |
|
حكايت (٩)
دانشمندى را ديدم به كسى مبتلا شده و رازش از پرده ٨٠ برملا افتاده. جور فراوان بردى و تحمل بيكران كردى. بارى بلطافتش گفتم: ٨١ دانم كه ترا در مودّت اين منظور علتى و بناى محبت بر زلّتى نيست باوجود چنين معنى، لايق قدر علما نباشد خود را متهم گردانيدن و ٨٢ جور بىادبان بردن. گفت: اى يار، دست عتاب از دامن روزگارم بدار. بارها در اين مصلحت كه تو بينى انديشه كردم و صبر بر جفاى او سهلتر آيد كه صبر از ناديدن او و حكيمان گويند: دل ٨٣ بر مجاهده نهادن آسانتر است كه