شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٨٠ - حكايت(٤)
|
٦٥ اى كه ٦٦ شخص ٦٧ منت حقير نمود! |
٦٨ تا درشتى هنر نپندارى |
|
|
اسب لاغر ميان بكار آيد |
روز ميدان، نه ٦٩ گاوپروارى |
|
آوردهاند كه سپاه دشمن ٧٠ بيقياس بود و اينان ٧١ اندك. جماعتى ٧٢ آهنگ گريز كردند. پسر ٧٣ نعرهاى بزد و گفت: اى مردان، بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد. سواران را بگفتن او ٧٤ تهوّر زيادت گشت و بيكبار ٧٥ حمله آوردند.
شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملك، سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر ٧٦ روزش نظر بيش كرد تا ٧٧ وليعهد خويش كرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهرش از ٧٨ غرفه بديد و ٧٩ دريچه برهم زد. پسر دريافت و دست از طعام بازكشيد و گفت: ٨٠ محال است كه اگر هنرمندان بميرند بيهنران جاى ايشان بگيرند.
|
٨١ كس نيايد بزير سايه ٨٢ بوم |
ور هماى از جهان شود معدوم |
|
پدر را از اينحال آگاهى دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالى بواجب داد. پس هريك را از ٨٣ اطراف ٨٤ بلاد، ٨٥ حصهاى معين كرد تا فتنه بنشست و نزاع ٨٦ برخاست كه ده ٨٧ درويش در ٨٨ گليمى بخسبند و دو ٨٩ پادشاه در اقليمى نگنجند.
|
٩٠ نيم نانى گر خورد مرد خداى |
بذل درويشان كند نيمى دگر |
|
|
٩١ هفت اقليم ار بگيرد پادشاه |
٩٢ همچنان در بند اقليمى دگر |
|
حكايت (٤)
٩٣ طايفهاى دزدان عرب بر سر كوهى نشسته بودند و ٩٤ منفذ كاروان ٩٥ بسته و ٩٦ رعيت ٩٧ بلدان از ٩٨ مكايد ايشان ٩٩ مرعوب و لشكر سلطان ١٠٠ مغلوب بحكم