شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٦٤ - حكايت«١٦» يكى از رفيقان شكايت روزگار نامساعد نزد من آورد
______________________________ (٣٨١)- سياهگوش يا سيهگوش پروانك يا پروانه.
آقاى دكتر زرينكوب، در محله يغما چنين نوشتهاند:
اين جانورى كه ملازمت شير را اختيار كرده است و سعدى او را سيهگوش ميخواند گويا همان است كه در شعر خاقانى «پروانه» خوانده شده است و خاقانى چندجا از او نام ميبرد و شارحان ديوان خاقانى هم نوشتهاند: «جانورى است پيشاپيش شير فريادكنان رود و جانوران ديگر را از آمدن شير خبردار سازد». خاقانى گويد:
|
عادل غضنفرى تو و پروانه تو من |
پروانه در پناه غضنفر نكوتر است |
|
و جاى ديگر گويد:
|
پروانهوار بر پى شيران نهند پى |
تا آيد از كفلگه گوران كبابشان |
|
(٣٨٢)- فضله: بضم فاء، ضد عمده و در اينجا بمعنى پسمانده خوراك.
(٣٨٣)-
|
اگر صد سال گبر آتش فروزد ... |
بيت بر وزن شماره ٧ با قافيه مردف موصول.
(٣٨٤)- افتد: در اينجا بمعنى ممكن است و امكان دارد و اتفاق مىافتد.
(٣٨٥)- زر بيايد: دو قرينه زر بيايد و سر برود، متضاد است.
تمثيلات سعدى نسبت به سكرات سلطان گويا ناظر به تمثيلات كتاب كليله و دمنه باشد.
(٣٨٦)- تلّون: در لغت، رنگ به رنگ شدن است و در اصطلاح عرف، بر تغيير عقيده دادن اطلاق ميشود. ريشه آن «لون» بمعنى رنگ است.
(٣٨٧)- ظرافت: بمعنى زيبايى است و مجازا بمعنى سخن زيبا و مزاح بكار رفته و در اينجا معنى سوم مراد مزاح است.
(٣٨٨)-
|
تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار ... |
بيت بر وزن شماره ٥ با قافيه مردف.
(٣٨٩)- وقار: بمعنى سنگينى و حرمت است و در اينجا بر قدر عطف شده است.
\* قاعده راجع به عطف: معمول فارسى اين است كه معطوف بر مضاف، پيش از مضاف اليه بيايد. مثلا بايد گفت: بر سر قدر و وقار خويشتن باش. اما در اينجا بضرورت شعر، معطوف، بعد از مضاف اليه آمده است.
حكايت «١٦» يكى از رفيقان شكايت روزگار نامساعد نزد من آورد ...
(٣٩٠)- كفاف: بفتح كاف، مقدار مالى است كه شخص را از بردن حاجت به ديگران بىنياز سازد. و همچنين از هرچيز، مقدار ضرورى را، كفاف مينامند مشروط بر آنكه از حد ضرورت كمتر و فزونتر نباشد.