شرح گلستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٥٢٣ - حكايت(٢٠)
|
سوز من با ديگرى نسبت مكن |
او ٢٣٥ نمك بر دست و من بر عضو ريش |
|
|
٢٣٦ ترا بر درد من رحمت نيايد |
رفيق من يكى همدرد بايد |
|
|
كه با او قصه گويم شب همه روز |
دو هيزم را بهم بهتر بود سوز |
|
حكايت (٢٠)
قاضى ٢٣٧ همدان را حكايت كنند كه با نعلبند پسرى سرخوش بود و ٢٣٨ نعل دلش در آتش. روزگارى در طلبش ٢٣٩ متلهّف بود و پويان، و مترصّد و جويان، و برحسب واقعهگويان:
|
٢٤٠ در چشم من آمد آن ٢٤١ سهى سرو بلند |
بربود دلم ز دست و در پاى افكند |
|
|
اين ديده شوخ ميكشد دل به كمند |
٢٤٢ خواهى كه بكس دل ندهى ديده ببند |
|
شنيدم كه درگذرى پيش قاضى آمد برخى از اين معامله به سمعش رسيده و زايد الوصف رنجيده، دشنام، ٢٤٣ بىتحاشى داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هيچ از بيحرمتى نگذاشت قاضى يكى را گفت از علماى معتبر كه ٢٤٤ همعنان او بود:
|
آن ٢٤٥ شاهدى و خشم گرفتن بينش |
و آن ٢٤٦ عقده بر ابروى ترش شيرينش! |
|
در بلاد عرب گويند: ٢٤٧ صرب الحبيب زبيب
|
ار ٢٤٨ دست تو مشت بر دهان خوردن |
خوشتر كه بدست خويش نان خوردن |
|
همانا كز ٢٤٩ وقاحت او بوى ٢٥٠ سماحت همىآيد